همين است ديگر... اين متن

کاش هنگامش بود که گریه می داد ساز

وکاش زمان به قدر باز وبسته شدن پلک های آسمان و

 خمیازه ی زمین میتوانست منتظر باشد

کاش این کاش کاش ها می توانستند سمتی از واقعیت را نشان دهند و

تنها سراب خستگی های مدام نبودند

 

پر شده است حجم خیال هایی که دور باطل می زنند

دردوران همیشگی این روزها

کاش فقط این روزها باشد

کاش کسی پیدا می شد بی اینکه حرفی برایمان بزند

انگشت اشاره اش بلند می شد

نه برای هشدار سکوت  

 راه را نشانمان می داد

 

شانه بالا نینداز این نشانه کهنه را دور کن از باور تنت

/ 5 نظر / 19 بازدید
الف ميم را

گويا راهی نباشد همین سنگلاخ است شاید ما محکومیم در این سرگردانی گیج راهی را برویم که خود می سازیمش و چقدر جانکاه است اما راست می گویی هیچ انگشت اشاره نیست که دیگر اسیر تردید خم نشده باشد راستی یک انگشت اشاره یادم آمد انگشت اشاره آدمک قلم چی که همه جا هست اما جایی را نشان نمی دهد غیر از کیسه جیب صاحب اش ما هم در این سر گیجه سهیم تو ایم

حامد رحمتی

سلام رسول عزيز مرسی از مطالب و شعر های خوب شما در وبلاگم لينک شدی

علی مسعودی نيا

از انجا که من فقط نقد شعر می کنم و لابد اين يکی هم اصلن شعر نيست بنا براين نظری ندارم!!!!!

ل ی ل ا

افسوس ... ان زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم ان زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد .... براي انچه از دست داديم اه ميکشيم

مرضيه

سکوت های بی دليل/روزهای بی روزن/اين همه آدم/رنگ هايم دارد بوی کهنه گی می گيرد.