اتفاق ها از پیش افتاده اند تنها بر ما حادث می شوند



شب داشت تمام می شد و یا شاید تمام شده بود که من از او خداحافظی کردم

خواب نزدیک شده بود ومن درست نمی توانستم حدس بزنم که

آمدنش از روی خستگی ست یا از روی ابهام عجیب تصویر ها و تردیدهای

سنگینی که گویی روی پلک ها نشسته است هم برای من هم برای او .

هر بار که رد نگاهش رادنبال می کردم بیشتر به عمق حیرتش پی می بردم

اما هیچ وقت نتوانستم بفهمم که این همه عجیب بودن یا عجیب دیدن برای

چیست

مرا تا حیاط و حتا تا در ورودی همراهی کرد . هرچند که اصرارمن برای

نیامدن او  نا تمام ماند . حالا فکر می کنم که گاهی برخی اصرار ها

از سر نادانی ست ...

حیاط تاریک تاریک بود آنقدر که فاصله من و او تنها با صدای نفس ها معلوم می شد

و داشتم به تاریکی حیاط و کلآ حیات فکر می کردم که زنجیر در را کشید و در را باز کرد

کوچه خواب زده خودش را پشت در نشان داد ..

سوار ماشین که شدم در هنوز نیمه باز و نیمه بسته بود و او میان با زو بستن ایستاده بود

و اندام متناسب نیمه برهنه و نیمه پوشیده اش را برای رفتن به تعویق می انداخت

هنوز ماشین را راه نینداخته بودم که در تاریک روشن نور زرد چراغ راهنما دری را دیدم

که بسته است 

حالا دیگر تردید ندارم علاوه بر خلوت بودن خیابانها مرور تصویر ها وحرفهای آن دیدار

بود که مرا زودتر از زود به خانه رساند آن قدر که نفهمیدم مه سر خورده است

 روی چشمانم و من در تخت خوابم غلت می زنم

حالا هم که بیدار شدم درست نمی دانم خوابم یا بیدار ولی این حرف ها را هنوز می شنوم

اون هم با اون صوت مخصوص و دوست داشتنی ...

 

 مثل یه sleep  می مونه  اما نمیدونی باید ازش چطوری بیداربشی

این حسها مربوط یه teen ager هاست

بعضی وقتها خندت می گیره هم به زندگی , هم به خودت هم به رفتارت هم به تصمیم های

ناخواسته ات ...

آره الا ن هم من واقعن دارم می خندم اول از همه به خودم که نمی دونم دارم چکار می کنم

نمی دونم آیا واقعن life is beauty   .  بعضی وقتها تو کاملن confuse  می شی .و

نمی دونی چه خبره  نه واقعن نمی دونم

I don,t know

خیلی گیج تر از این حرفهایی هستم  که می زنم راستش خودمم از سرعت

 این روزها و تغییراتش هراسونم مگه می شه به این زودی ...

Any way

تا اوضاع  deep  نشده بهتره آدم تصمیم درستی بگیر ه که ماجرا  hard نشه

من باید بیشتر فکر کنم و سعی کنم دچار  heart نشم

 

 

اینها راگفت البته همه را یک باره  نه . اماحالا برای من مثل تک فریم هایی هستند

 که به هم وصل می شوند

ویک انیمیشن رادرست می کنند - از جلوی چشم ها وگوش های من عبور می کردند

 

در حالتهای مختلفی اینها را گفت. مثلن deep می شه وقتی بود

 که فنجان چای را نزدیک لبهاش برده بود و سایه روشن ایستاده اش

 روی دیوار پاشیده بود یا any way  که گفت, دیگر کنار من روی

 

کاناپه یا به قول خودشsofa  نشسته بود  ... برای خودم هم سخت بود که

باور کنم ....  

همین فریم ها و همین حرف ها ادامه داشتند تا امروز که جمله ای را به ذهن آوردم

که برایم عجیب تر و پرنورتر از بقیه بود

 

I,ve lost harmony

 

خیلی فکر کردم که آیا من تا بحال به او گفته بودم :

گاهی و خیلی وقتها تعادل از دل تضاد ها بیرون می آید یا نه .

 

 

 

 

 

 

 

/ 18 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
....

excellent......

mardi ke labod morid shomast

mardi ke ziad midanest

خنده

این چی بود؟؟؟

MAN RASOOL RAKHSHA HASTAM

RAKHSHA

IN ROOZHA BEDOON NAM HA DAR SHAHR ZIAD SHODEH AND BAYAD TARSID AZ BACHE HAYI KE MOJAB NASHODEH AND...

سارای

اتفاق ها از پیش افتاده اند تنها از ما بر ما حادث می شوند . دوستش داشتم .

غريبه نيست

من ميگم زدی به هدف اينو فقط کسی مي فهمه که اون لحظه ای رو که تو گفتی ‌همون وقت که نمی دونی چطور سپری شد از فرط در حيرت ماندن انچه گذشته...انچه تو کردی و نفهميدی چطور کردی...به سرعت نوشيدن يک جرعه...همون لحظه ای که فکر ميکنی چون گيج بودی ندونستی که چکار کردی... رو درک کرده باشه..آره اما هر کسی اين لحظه ها رو درک نکرده رسول جان

انجمن مجازي ايران

موضوع چهارمین جلسه ی انجمن مجازی نقد و بررسی شعر برزو علی پور است . منتظر نقد و نظر شما عزیز فرهیخته هستیم

باران

من از صدای تنهایی با تو بودن است که بیدار شدم سراسیمه از همان کوچه خوابزده راهی بیراهه...