تصویر آویزان گیلاس ها

 

 

پشت به باغچه بودی و کبودی گیلاس های سرازیر را نمی دیدی ...

خدارا شکر...باد هم که انگار آموخته ممتازآن روزهای زمستان شده بود و

 مدام دانشش را ارزانی بردن برگها و کج کردن شاخه ها می کرد

همه چیز را می برد اما گیلاس ها ...

 *****

می رفتی سمتی که سویش کمتر از سمتی بود که ترس رفتن داشتی

اما برنمی گشتی

برگشتنی نبود راهی که می رفتی انگار باید می رفتی ...تااریکی بهتر بود برایت ...

کشف نا دیدنی ها،همیشه به دنبالش جایی می رفتی که لابد نباید...اما...

 

دیگر به اندازه ی کافی شب شده بود ،شبیه چله های  مادربزرگ ها

باور داشتی که باورت نمی شود باد بتواند کلاه از سرت ببرد

نبرد

هیچ کس قرار نبود ببرد  اما تو مدام می بردی ولابد همیشه کسی  کنارت بود،که ببازد...

مدام بردی  ،باختم  ، باختم ، باز هم لابد تو بردی

قرار هم همین بود .....

 برف های اولین زمستان مشترک را بی هوده آب کردی

خوب یادم می آید که حتا سرت را نمی چرخاندی  که مبادا رد پاهایت،

پشت سرت پر شود ، اما مهر پاهایت را فراموش کرده بودی

و گیلاس ها هم چنان آویزان از خیال خویشتن ...

****

عجیب شده بودی،این را خوب فهمیده بودم و دیگر فهمیده بودم

بار آخری را که تا خرخره پوشانده بودی خودت را ، یادم نمی رود

یادم نرفته است اولین باری که قطاری دیواری شد میان تو و  مقابلت و...

خوابت گرفته بود از سرما شاید ... نمی دیدی مرا اما خوب میدیدیمت

 قطار رفته بود ... باز هم می آید اما...

 نمی دانم چرا سرت را زیر برف کرده بودی و ...

عجیب شده بودی

بیدارکه شدی  خواب برده بود بیداری پیش از خوابت را و ما ...

من و گیلاس ها

گیلاس ها  ترسشان ریخته بود دیگر ،پای همان درختی که بودند ...

آسمان کبودی گنبدش را دستمال می کشید و

هوهوی باد همواره راهی کنار راه می گذاشت تا ما راهی که رفته ایم ....

 نه، تو عجیب شده بودی و گیلاس ها ....

****

خیلی روز از اولین روز مشترک می گذرد

رو به باغچه نشسته ام و به تعداد  گل های گیلاس ها گمان دارم

که تو هنوز در ویری فرو رفته ای که  از بیرون عجیب است برایت

و درونش عجیب تر لابد ...

نمی دانم چرا اینها را می نویسم

اما انگار  این گیلاس صبور باغچه است که می خواند ومن ...

هر چقدر هم که تو عجیب باشی باز ...انگار این عجیب تر است ...

اگر  این ها را جایی می نوشتم  حتم می سوزاندمشان وبه احترام تو

به باد می دادمش مثل همه ی این روزها ی خوب حرام شده ام

که جا نیفتاده اند از شانه ی روزهای خوب حرام شده ات /ام  ...

چه فرقی می کند من یا تو

جایی که نوشته نمی شود...

گمان نکنی که اینها را نوشتم که بخواهی تو ویا فکر کنی که من ... 

***

خدارا  حتمن شکر می کنم

چون می دانم آن قدرها عاقل بودی و لابد هستی که بی راه نروی

و حالا که از سر اتفاق یا هر چیز دیگری داری می خوانی و لا بد دیرت شده است و باید بروی

فکر کن اگر گیلاس باغچه خشک می شد من ....

 

نه این نامه نیست

تقصیر من نیست ...تقصیرگیلاس ها هم ، همان طور که لابد سیب وگندم و ...

 

 راستی در حیاط خانه ما باد هنوز هم‌ رفت وآمد دارد

/ 26 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سهراب

تقصیر من نیست .

مهمان

باد در رفت و آمد بود و پسرک مثل غروب تمام سالهای گذشته بادبادک بازی می کرد، این بازی رو خوب یاد گرفته بود همیشه نخ را می کشید و رها می کرد و بادبادک بالاتر میرفت، دورتر میشد، چرخ میزد ولی پسرک نخ بادبادک را در فشار باد رها نمیکرد. بادبادک هم به این بازی عادت کرده بود و هرروز منتظر پسرک بود! ولی هنوز آرزو داشت غروب خورشید رو از نزدیک ببینه.

میخواهی باش...

آخ آخ آقای رخشا پست تکراری نداشتیما !‌این پست رو پارسال برامون نوشتی خوندیمشا ... خیال نکنی حواسمون نیست![سبز]

رسول رخشا

با ویراش جدید البته...

سوری احمدلو

[هورا]

,,,