سايه ابر

ابری بزرگ بر ذهنم سایه انداخته

شب بود ولی سایه ابر دیده می شد

بی مقدمه آمد - البته نه خیلی ولی راستش منتظرش نبودم

هنوز هست - می خواهم سعی کنم از آن فرار کنم

در این پاییز ابر الود آنقدر ها ابر و سایه هست که بس باشد

سردم می کند این ابر سردم شده است با این ابر

فردای آمدنش هست اما هنوز سردم می کند

سایه اش سبک تر شده اما هستش هنوز

نشسته بود اما ...

/ 2 نظر / 19 بازدید
ليلی

به قول رضا قاسمی در کتاب همنواییشبانه ارکستر چوبها: مرد بيابان هميشه با سايه اش زندگی می کند. سایه من هم همیشه به شکل اندامی ابرگونه با من است. گاهی بی رنگ و سبک و گاهی سنگین و سیاه. نباید از ان فرار کرد تنها میتوان با ان مدارا کرد و گاهی هم تحمل کرد و شرمنده بود. بعد از مدتی است که نوشتهایت را میخوانم. گاهی وقفه در خواندن و نوشتن و تصویری را خلق کردن بد نیست اما باید مراقب بود تا به فراموشی سپرده نشوند چون انوقت سایه ما بر ما سنگینی میکند. شدیدا درگیر بروشور نمایشگاهم هستم و حال و روز چندان مناسبی ندلرم و هنوز کاری برای سیحون شروع نکردم. گرمای تابستان اذیتم میکند. برایت خواهم نوشت.

دوست

سرده آتش خوابيده نزديکش ميشوم خيلی نزديک کمی گرم ميشوم وای که چه کردم... شاخه سبز صنوبر را شکستم برای آتشم سرد بود خواستم گرم شوم آتشم خوابيده سرد شده باد خاکستر ها را خواهد برد سرد شده و من اينبار ....