حرف هاى آدم هم، ته مى كشد

 
 

 
 
خيابان ها هرز مى روند

زير پاهايم

خواب ها هرز مى روند

زير پلك هايم

و حرف ها...


دستم به هيچ سيبى نمى خندد

و هر روز

بزرگ تر مى شود

شكل آشفته درخت

از طرحى كه باد به خاطرش مى آورد

هيچ كس باورش نمى كند؛

كه حرف هاى آدم هم، ته مى كشد

درست مثل جيب ها

مثل كاسه ها

مثل سيب ها


انتهاى اين روزها...

همان خيابان هرز زير پاها

منتها

اين بار از سمتى مى چرخيم

كه باد حرف مى زند
 
 
 
منتشر شده در روزنامه سرق ۲۹ تيرماه صفحه شعر
 
/ 6 نظر / 7 بازدید
ساسان تبسمی

دوست عزيز م در این داغی هوا لذت بسیار از باد شما بردم. کامیار باشید.

ليلی رخشا

سال ۱۳۷۶ شعری نوشتم. اين بود: در انتها يی دور کودکيم دستانم را گرفت رودی نوای موسيقی سر داد زنی پير صدايش برخاست که ای دوردست چشمهايم را برایم بياور و کودکيم همچنان مرا دورتر و دورتر ميبرد. سال ۱۳۸۴ شعر ديگری نوشتم بدون اينکه شعر قبلی به يادم باشد. اين بود: در هياهوی زندگی پرسه ای زدم در انتهای کنجکاوی کوچه ای بی انتها يافتم که من زاهدش بودم و تنهايی من روشنايی راهش. برای من هر خيابان يا کوچه ای مرا به انتهايی دور ميکشاند يا به کودکيم. برای تو بگونه ای ديگر خواهد بود چون من هرگز شاعر نخواهم بود. عکس جالبی کنار شعرت بود که نميدانم مال کيست اما حس غريبی داره که باعث شد در مورد چيزی که هميشه بهش فکر ميکنم بنويسم. مرسی از شعرت

فروغ

و هر روز بزرگ تر می شود شکل آشفته درخت از طرحی که باد به خاطرش می آورد... باورم نمی شود حرفهای آدمی ته می کشد! رسول رخشا تبريک می گم عزيزم

salam aaghay e rakhsha man dar hendoostan hastam. she?rha besyar zibast . aarezooye movafaghiyat daram . ozr mikhaham ke forsat e khodahafezi nadashtam . sar boland bashid. behnaz alipour gaskari

مرضيه

کاش آدم فقط حرفهاش ته می کشيد.بدبختی اين جاست که آدم خودش ته می کشه.