يک نامه بدون گيرنده

 

 

پشت به باغچه بودی و کبودی گيلاس های سرازير را نمی ديدی

باد هم که انگار آموخته ممتازآن روزهای زمستان شده بود و مدام

دانشش را ارزانی بردن برگها و کج کردن شاخه ها می کرد

همه چيز را می برد اما گيلاس ها ...

 

می رفتی سمتی که سويش کمتر از سمتی بود که ترس رفتن داشتی

برنمی گشتی

برگشتنی نبود راهی که می رفتی انگار بايد می رفتی

 

شب هم که شده بود ،شب چله های  مادربزرگ ها

باور داشتی که باورت نمی شود باد بتواند کلاه از سرت ببرد

نبرد

هيچ کس قرار نبود ببرد  اما تو مدام به برد و باخت فکر می کردی

و برف های اولين زمستان مشترک را به باخت دادی

خوب يادم می آيد که حتانگاه هم نمی کردی که مبادا رد پاهايت،

پشت سرت پر شود

از برف هم ترس ؟

زمستان آن قدر ها قدر هست که زورش را به ...

عجيب شده بودی،اين را خوب فهميده بودم

بار آخری را که تا خرخره پوشانده بودی خودت را ، يادم نمی رود

يادم نرفته است اولين باری که قطاری ديواری شد ميان تو و  مقابلت و...

خوابت گرفته بود از سرما شايد ... نمی ديدی ما را اما ما خوب ميديديمت

خوب قطار رفته بود ... معلوم بود زياد نمی ماند نمی دانم چرا خودت را به

نفهميدن می زدی  ،عجيب شده بودی

بيدارکه شدی خواب برده بود بيداری پيش از خوابت را و ما ...

گيلاس ها ديگر ترسشان ريخته بود پای درختشان ...

آسمان داشت کبودی گنبدش را دستمال می کشيد و

هوهوی باد همواره راهی کنار راه می گذاشت

عجيب شده بودی

 

خوب خيلی سال ها از اولين سال مشترک می گذرد

رو به باغچه نشسته ام و به تعداد  گل های گيلاس گمان دارم

که تو هنوز در ويری فرو رفته ای که بيرونش عجيب است برايت

و درونش عجيب تر لابد ...

نمی دانم چرا برايت  اينها را می نويسم

اما تصوير اين گيلاس صبور باغچه مرا ياد تو می اندازد

هر چقدر هم که تو عجيب باشی ومن فهيم ،که موضوع از چه

 قرا رست  باز قراری ندارم که خاطرات را پاک کنم

کمی هم بی قرارم لابد..

اگر دفتر ی داشتم حتم می سوزاندمش وبه احترام تو

به باد می دادمش مثل همه ی اين روزها ی خوب حرام شده ام

که جا نيفتاده اند از شانه ی روزهای خوب حرام شده ات  ...

گمان نکنی که اينها را نوشتم که بخواهی تو

ويا فکر کنی که من ... 

خدارا  حتمن شکر می کنم

چون می دانم آن قدرها عاقل بودی و لابد هستی که کج نروی

و حالا که از سر اتفاق يا هر چيز ديگری داری می خوانی

فکر کن اگر گيلاس باغچه خشک می شد من چيزی يا

شروعی برای نوشته ام داشتم يا

نگو  نامه اين نامه نيست

اصلن تقصير اين گيلاس بی مزه ی  ...

چون می دانم خودت را به درد سر پاسخ نمی اندازی

حرفی نميزنم

 

 راستی در حياط خانه ما باد هنوز هم‌ رفت وآمد دارد

/ 16 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ليلی

ساختار هر اثری يا چيزی که ميسازيم/ خلق ميکنيم استخوانهای ان اثر ميباشد. اگر اين استخوانها بصورت مرتب و سنجيده در کنار هم چيده شوند انوقت مفهوم و يا concept ميتواند بصورت حريری زيبا و اراسته روی ان بنشيند. انتخاب اين استخوانها با توست که بايد با فکر و ايده و شخصيت تو همخونی داشته باشد. اگر بتوانیم قدمهای منظم در راهی که هستیم برداریم حتما به انچه که میتوان هدف نامید نزدیک شویم. برایت ارزوی موفقیت دارم.

گرگ صابونی

سلام http://www.pendar.net/main1.asp?a_id=6303 ممنونم

آتوسا

من از نقد نوشتن به شعر خوشم نمياد. نميدونم شعر براي من چيزيه که يا احساسش ميکنی يا نميکنی و قشنگ بود همين

رضا

چقدر دلم برای شعرهايت تنگ شده بد. راستی جلسات ۵شنبه برپاست هنوز؟

سپيده

پر از احساس بود

زيتون

رد پای باد همیشه روی تن باغچه می ماند نیاز به انکار نیست اصلن انکار برای چه برف هم که ببارد گیلاس های سرخ کبود نمی شوند آنها به شاخه هایی وصلند که باد را هم دوست دارند روزهای خوب حرام نمی شوند اما ممکن است تمام شوند !!! هیچ چیز با ارزشی بی ارزش نمی شود مگر از ابتدا چندان با ارزش نبوده باشد . گیلاس ها صبور و سمج نیستند تنها به شاخه های زندگی رسیده اند و این اصلن عجیب نیست !! صبوری خیلی وقت است که صفت نیکی نیست برای گیلاس یا هر چه که باشد . هیچ باغچه ای از باد خشک نمی شود ، گرده افشانی می کند . و اما باد... جشن بگیر رو به باغچه نشستن ات را . جستجو کن ، بیشتر و بیشتر ، حتمن خواهی رسیدبه آن چشمه ی جوشان ای نهر تنک دور از آبادی !!! این شعر یه دوست : ریشه ها به آسمان قدم که می رود کوچه ها دیگر بن بست نمی شوند کفش ها یم دیگر برایت تنگ ...

ليلا

آرامش اين دیار را نمی شناسم بی صحبتی را مبنی آرامش می گذارند مردمان اينجا هميشه خاموشند خاموشی بی تفکر! اين هم نعمتی است در اين ديار که خاکش بوی تند و نای سکوت گرفته است و غربتش آنقدر سخت است که قاصدکهای باد آورده را هم جواب می کند * من تنها می انديشم ديدگانم: خسته بی نور پی نور می گردند در آسمانی که ستاره هايش را گم کرده ام. زندگی... اينجا نيست زندگی ولی هست هميشه - همه جا زندگی جريانی است: پاک ساده بی آلايش و پر از نور...

رخشا

هملت وار - واينک فضيلت خاموشی اما کاش خاموشی به سبب دانایی دانستن باشد نه اجبار و ياس از گفتن