<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

 

 

 با احترام به همه ی نويسندگانی که وقتی می نويسند

 

     ضربان قلب خود را زير انگشت هاشان می شنوند

                                                          

 

                                                                                      

                                                                                                                                             

 

 

شاید  اتفاقی باشد , شاید اتفاقی از سر اتفاق است , شاید هم بشود یک نشانه محسوبش کرد

 

انگار دیگر  نباید سخت گرفت  , انگار اگرسخت بگیری بدتر می شود ,

 

 انگار خیلی که زرنگ باشی و خیلی هم خوش شانس,

 

می توانی همزمان هم لذت ببری و هم غصه دار شوی ودر  تنهایی

 

 دوست داشتنی خودت پناه بگیری

 

این روزها زد و خورد های زندگی آنقدرها به هم نزدیک شده که جدایی شان  از هم ...

 

امروز بعد از مدتهای تقریبن طولانی ای  که به هیچ کتابخانه ای نرفته بودم به کتابخانه ی

 

کانون پرورش فکری کودکان در خیابان وزرا می روم

 

در جستجوی کتابی از احمد رضا احمدی شاعر که این روزها به دنبالش

 

 هر سوراخ و گودالی را گشته ام و به خیال اینکه شاید هنوز ارواح آن روزهای شاعر میان

 

بنای ساختمان  باشد و بتواند به من کمکی کند اینجا سری می زنم  

 

 

وارد که می شوم, می روم برای خودم ,می روم تا همسفر خیال هرزه گردم شوم

 

  عجیب است, ولی بی توقف می روم به دنبال ذبیح و ارغوان و یا کسی در مایه های

 

آنها, کمی که می گذرد انگار دیگر عمدن دارم می گردم که یکیشان را پیدا کنم ...

 

دیواره های جدا شده و درست شده با قفسه های کتاب و راهروهای میان آنها

 

مرا صاف می برد شیراز کتابخانه حافظیه , نمی دانم شاید هم بین سطرهای کتاب گم شده ام  

 

و یا با روایت راوی سر می خورم چشمانم می گردد تا آن کتاب دار را پیدا کند

 

همان که صبح پیش از آمدن صبوحی زده بود ... اما پیدایش نیست

 

حتمن رفته تا زیر جلکی خودش را بسازد.

 

دخترها هر کدام میز بزرگی انتخاب کرده بودند و کتابی جلوی خود باز ...

 

می خواهم از همین که نزدیک است ,  سراغی از ذبیح و ارغوان را بگیرم ,

 

 فکر می کنم , اگر در کتابخانه ی خانه  "  شرق بنفشه " را داشته باشد

 

 حتمن آنها را می شناسد و تردید ندارم که به من کمک می کند   , 

 

کمی برایم سخت است شروع حرف زدن   ,  دور می شوم وبه  پنجره ی  نزدیک نزدیک تر  ,

 

 

 دنبال شرق بنفشه و سرو به آسمان رسیده ای می گردم .

 

چنار زیاد می بینم  , برایم مهم نیست  می گویم برگردانی از سرو شیراز  .

 

 مهم این است که من در شلوغی و بوق های مدام پشت پنجره سفر بزرگی کرده ام بی

 

اینکه از جایم جم خورده باشم  , و هنوز هم که ساعتها

 

گذشته است ، مزه اش زیر زبانم سر می خورد .

 

بی کتابی از احمد رضا برمی گردم , و از خانم کتاب دار خوش رو خداحافظی می کنم

 

 به خیابان که می آیم و

 

سر بالا می شوم سمت محل کارم هنوزنمی دانم از کدام سه شنبه های جهان است

 

 

همکاری می آید و می گوید : کتابی را که قرار  بود بدهید بخوانم  , می دهید ؟

 

بر می گرد م واز میان کتابها  , بیرونش می کشم

 

می گویم برای شروع فقط داستان اول را بخوان و  می گویم بار اول فقط بخوان و برو تا ته

 

 

 و اگر توانستی با صدای بلند  بار دوم بند بند بخوان و کمی مکث کن

 

وبار سوم راهم فراموش نکن .......

 

" سرق بنفشه  " را می گیرد و ممنونی می گوید و ...

 

وبا خودم  فکر می کنم که بی نوا را چرا دچار این کتاب کردم ...

 

تا اینجا را هم می شود تاب آورد و ...

 

آفتاب کم کم دارد قهر می کند از پشت کرکره های اتا قم  , امروزاین جا  کمی خلوت ترست

 

/ 6 نظر / 16 بازدید
مرضيه

غروب سه شتبه خاکستری بود.همه انگار نک کوه رفته بودند...

سپيده

الان که دارم اين چند خط را برای تو می نويسم سر کار هستم و ضربان قلبم تند تر از وقتی است که سر کار نيستم اما نوشته ات را که می خوانم حس می کنم نوشته ات يک متن روان است که با فاصله گرفتن از روز مره گی ها و نگاه کردن به اين روز مر ه گی ها می ايد و من خيلی از اين که می توانی فاصله بگيری و نگاه کنی خوشم می ايد

اردشیر بابکان

به کجاها می رود این رود در سر آدمی

سپيده

سلام مرسی که نظراتتو می دی چون واقعا کمک می کنه مرسی

شازده خانوم

از سر اتفاق چه اتفاقها که نمی افته......... همون قضيه کوه و آدمه.