يک شعر


 

 

نه شاخه اى شكسته
نه خورشيد خوابش گرفته
نه برف رنگش را باخته


انگار نه انگار
آب از آب و دست از دست
          تكان خورده است
حتى كشيدن سرمه چشم هايت نيز به تعويق نيفتاده
از خودم مى پرسم
من عوض شدم،
يا هنوز در خواب آخرين شب سفر هستم؟

 

#s430362>http://www.sharghnewspaper.com/850401/html/spc13.htm#s430362

 

منتشر شده درروزنامه شرق پنج شنبه يکم تيرماه

/ 4 نظر / 16 بازدید
سپيده

خیلی روان .. من هر چیز مي نويسم تو وبلاگم نمی ياد

مجتبی

فوق العاده بود. لذت بردم.

ليلی رخشا

اين شعر دوست دارم. کمی فکر می کنم بعد برايت خواهم نوشت. معمولا شعرهايت را تصوير ميکنم ولی هنوز زمانی برای اين تصوير پيدا نکردم.

ليلی رخشا

وقتی خوابی هيچ از هيچ تکان خورده است. هيچ دست خورده و به تعويق افتاده. تنها سفر و زمان جريان دارد. تو فکر ميکنی ما به چه نوع سفری نیاز داریم تا تا دست از دست و اب از اب تکان خورد؟