لابد به هوای بهاراست

لابد فقط به هوای بهارست که سفر این وقت زمستان را قبول کرده ای

قبول کرده ای که زمستان مستان را هم از پا در می آورد

 

اما به خیال آرامش خیالت شروع کردی

 لابد قبول کرده ای

راهی که در سفر شروع شد باز گشتش با خیال خام باد های مهاجر همراهست

گشت به خیال بهار می شود همان بهانه های بی دلیل زمستان

از جانب جنوب هم که شروع کنی و صبوری و صبوری پیشه ی

 

یکان یکان درخت های کنار راه ،راهی جز رسیدن به شمایل مه آلود شمال نداری

 

شمال هم می رسی شبنم شب پیش  مانده بر خیابان های سست سرمازده

آخر شمال و سبزی و دریا کجا - این سستی و بی کسی و سرما کجا …

می رسی شمال یعنی دورترین جا از جانب جنوب-

 

می رسی میان عافیت ناخواسته ی نخل ها

اما این نخل ها از جنوب آمده اند اینجای شمال

یادت می آید

سمت دریا وساحل آب ها هم بروی باز این سفر ادامه ی همان سفر است

جنب وجوش هایت راباد نرسیده به این جا برده است

بادهای موسمی همیشگی نیستند اما وقتی وزیدن می گیرند

 

تاثیر عجیبی بر تخیل بی وقفه ی سر زمین ها می گذارند

هرز می روند هم گیاهان هم ما آدم ها

فراموش نکنیم که ما آدم ها عجیب متاثر می شویم

 

 از اثرات برخی چیزها

فراموش نکنیم که ما آدمیم و ما آدم ها ظرفی داریم

 

 به قدر و قامت یکی از همین ظرف ها

که پخت چاشت این رو ز ها درونشان است

 

دیگر رسیدیم شمال  

همین جا کنار ساحل-نزدیکای دریا

همین جاست دریا

پشت همین تاریکی بی دلیل شب

پرده که بر افتد

موج است که سمت سستی ساحل می تازد

ما تماشا گران بی هوده دریاییم که تاریکی را ترجیح داده ایم

 

به سبزی و آبی که همیشه آب است

 

چیزی درون سفر هست که رنجت می دهد

 

چیزی درون سفر هست که سمت گرفته سویی که مناسب احوالت نيست

 

چیز ی درون سفر هست که سا قه های سبز و جوان این نهال های

 

 ایستاده ی رو به بهار را ترد کرده

چیزی درون سفر هست که گرداب مدام می سازد گرد نامریی تنت

چیزی درون سفر هست که هست

 دلت نمی خواهد باشد اما …

مگر جلوی بارش باران را می شود گرفت

مگر جلوی تابش خورشید را میشود گرفت

مگر جلوی حرف های بی امان مردم را می شود گرفت

darya.jpg

 

/ 8 نظر / 17 بازدید
سپيده

به نظرمن چند خط از شعر را که حذف کنيم شعر روان تر می شود. شاد باشی

علی مسعودی نيا

مگه بيای رشت که شاعر بشی!

آرش سيگارچي

سلام رسول عزيز...خوشحالم بالاخره اين خانه را يافتم ..... گاه کنار دريا نمی شود دريا را شنيد ....

لک لک

گفتی بنويس شمال گفتم من از جنوب آمده ام

رسول رخشا

بازهم بايد بگويم اين متن شعر نيست ........

ل ی ل ا

چه جالب که شعر نيست و ما همه اينگونه انديشيديم!