رخشاهان

 
همسايه
نویسنده : رسول رخشا - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٠
 

 

 

به یاد همسایه ی کم حرف که ناگهان مرد

 

 

خسته تر از آن هستی که بتوانی خوب تا خانه برانی اما هر طوری هست خودت را

 

 می رسانی

 

رسم غریبی دارد این مرگ باآمدن هایش ,ناخوانده می خواند خودش را به ما بی اینکه بماندو

 

ببیند که تو خسته تر از آنی که حتا  بتوانی خوب برانی

 

نه کوتاه می آید نه بلند .

 

 به در نرسیده کسی تورا می خواندکه کسی مرده یعنی که آن کس دیگر

 

مثل ما زنده ها نیست ,  مثل خودش هست وشبیه  هیچ کس

 

تر مز ندارم ,از خستگی بریده ام , به در و دیوار خوردن که کار راحت این روزهاست

 

این یکی هم صاف می رود کنار آنهای قبلی ...

 

 

درست است که " مرگ انتظاری ست خوف انگیز " و در هیئت خود همیشه

 

جامه ای  از هراس به تن دارد اما همین خوف طولانی

 

  همراه چه راحت بدل می شود به اندوهی طولانی تر  ,  طولانی به

 

درازای جاده ای ساحلی که دریا خسته اش می شود ازهم کنارگی با او  ,   چه ساده ...

 

هم سایه می شود هم سایبان ,   وقتی که می آید هجومی

 

از ندانستن دانایی برای ما ماندگان  می ماند

 

وخودش راه خودش و ما سرها در گریبان در جستجوی آخرین تپش های عاشقانه قلبمان ...

 

وقتی همسایه می میرد اندوه شکل تازه ای می گیرد  ,  

 

 این گمان که کسی از جمعیت ساکن در خانه کمشده و کسی جایش را نمی گیرد

 

  شکل اندوه را عوض می کند  ,   این مهم نیست که تو دل بستگی یا

 

هم بستگی خاصی داشته ای یا نه  ,   مهم تصویر ها و مشترکات

 

رسوخ کرده در جایی ست که تو زندگی می کنی در آن 

 

 ,   یعنی کسی از مکان باشیدن تو کم شده است واین کم شدن تنها مفهومش

 

حذف یک نفر نیست ...

 

همسایه مرد آرام و بی آزاری بود برای خودش بود وهمین خودش ارجمندی به بار می آورد

 

در این روزگاری که آدم ها به قصد آزار زندگی می کنند

 

" مردن همسایه به وقت شهریور " منظر ه ای تازه برایمان دارد ,  

 

 که مرگ همانقدر که خوف-انگیز و هراسناک است اندوه و اعجاب هم به بار می اورد

 

ما همیشه دیر می فهمیم که انسان یعنی عجالتا"...

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()