رخشاهان

 
چیززیادی نمی دانم
نویسنده : رسول رخشا - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱۳
 

 

 

 

چیززیادی نمی دانم  همان که کنار نخل یکی  از  میدان های جنوب

 

همان شب  شب پیش از پرواز گفتم

 

گفتم که همین را می دانم به قدر باز و بسته شدن پلک های یکی از

 

همین کودکان که چشمانشان را عاریه گرفته اند تا در نبود بود مادرو پدر

 

از آنها آب بگیرند

 

بگیرند تا با خیسی این جهان نم کشیده یکی شوند

 

انگشت راباید مکید باید تارسیدن  لاغری به استخوان به دهان گرفت

 

آرامت می کند فرق ندارد که چند ساله ای

 

که چند سال است کودکی ات را باد از یادت گرفته  

 

که چندمین بار بهار را از خاطر برده ای

 

 

عجیب اینجاست تپش ها که بیشتر  می آمد دیگر نمی آمد نه حرفی

 

نه برقی از دور حتا تا چشم را کمی برنجاند شاید که محملی  باشد

 

 همین رنج که بزرگ ها گفته اند سرچشمه ی شعور است

 

چیززیادی نمی دانم راستش از راست و چپ و شمال و جنوبش هم بگویم

 

باز چیزی دستتان را نمی گیرد آنقدر ها نیست که بشود جای خالی همین

 

انزوای تاریک پشت میز هارا هم پر کند

 

 

پر کن لطفن دهانم به خشکی رسیده است

 

چای غربت عجیبی دارد در به راه انداختن این کشتی به ساحل نشسته ی  

 

دوراز  کلمات .

 

کنارش هر چه گذاشتی, گذاشتی من عطش  همه ی تابستان های جهانم

 

را با داغی همین غربت عبور داده ام 

 

 

کمی که  بگذرد از ته نشینی تفاله ها, سرم را بالا می کنم و ادامه می دهم

 

از همان جایی که بارها خط گفتنم بوده و هر بار هم دلم هوای عبور کرده

 

اما پاره شده این بار نمی خواهم که ...

  

 

دارد سرد می شود  حیف می شود همه ی مزه اش به این است که

 

زبانت را داغی سر کند

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()