رخشاهان

 
نقدی بر رساله هگل /يارعلی پورمقدم
نویسنده : رسول رخشا - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱٤
 

 

معماری زبان در ساحت يک داستان

 

 

 

                                             

  « اين خودت هستي كه خودت را بدبخت كرده اي »هاينريش بل

                                                                                                  

 

 

 

نام داستان  رساله هگل  اولين چيزي ست كه خواننده را به چالش ذهني دعوت مي كند و پيش و بيش از هر چيزي شوق خواندن در او برمي انگيزاند. او با خواندن اين اسم بر پيشاني داستان در اولين رويكرد ذهن خود مي خواهد به كشف و جستجوي رازي از فلسفه و يا زندگي هگل - فيلسوف بزرگ آلماني - برخيزد ، آنهم از زبان يك داستان نويس ايراني .

رساله هگل ، مكتوبي است از يك استاد زخم ديده ي نمايش كه مي توان بنوعي آنرا حديث نفس و يا روايت واماندگي زندگي او نيز دانست رساله ، نامه اي است خطاب به همسر و مادري كه فرزند 5  روزه اش را با متكا به قتل رسانده ، جسدش را در فريزر گذاشته وخانه را ترك كرده است ، راوي   مي خواهد از طريق نوشتن نامه هم خودرا آرام كند و هم حقايق ناگفته اي را كه در درونش سنگيني كرده اند فاش كند و عقده دل بگشايد ، به همين سبب اين رساله گاه شكوائيه و رنج نامه ، گاه اقرار نامه ي زندگي و گاه دادخواست و رازنامه ي افشاي قتل كودكي ( هگل ) به دست مادرش است . داستان بصورت يك مونولوگ يا تك گويي بلند روايت مي شود ، راوي داستان استاد عنيني ست كه علاوه بر ناتواني جنسي از بيماري شقاق نيز رنج مي برد او كه در برابر سؤال همسرش كه : « آيا كار مادياني كه بخواهد تا قبل از يائسگي دست كم يك شكم بزايد ، خيانت است ؟» سر تسليم فرو مي آورد و از خدا مي خواهد - « كه به ماديان اين درايت را عطا فرمايد كه زير جلكي صاحب يك قاطر شود وحتي براي خشنودي و اثبات حسن نيت « DNA خري بنام بهرام را پيشنهاد مي كند »

از بخت بد اين استاد زخم بر پشت فرزند كه از پيش نامش « هگل» انتخاب شده است ، منگل به دنيا مي آيد و اين نيز زخمي مي شود عميق بر زخم هاي آشكار و نهان اين استاد خسته ي نمايش كه گويي رساله ي هگل نمايش نامه ئ تراژيكي ست از زندگي خودش كه براي ما بازگو مي كند ، داستان نويس در همان نيم صفحه اول راز داستان را فاش مي كند ؛ مادري (همسر راوي) فرزندش  هگل منگل را 5 روز بعد از تولد به قتل مي رساند و درون فريزر مي گذارد .

« به عقل جن هم نمي رسيد روزي صاحب اين چشمان تخس ، مادرهگل منگلي شودكه پنج روز بعد از

1

وضع حمل ميوه دلش را در فريزر خانه اي بگذارد كه براي هميشه دارد آنجا را ترك ميكند. » و در پي آن سعي مي كند ماجراهاي انبان شده در ذهنش را بيرون بريزد و بنوعي خود را تخليه كند . همان طور كه گفته شد داستان در حالتي مي تواند به تمامي شكوائيه اي باشد از استاد و گلايه هاي او

از همسرش ؛‌ از رنج هايي كه او در طي سه سال زندگي مشترك بر دوش كشيده و در ظاهر آنها را پذيرفته اما اينك با بهانه اي كه بدست آورده است ( قتل فرزند و فرار از خانه ) همان دانسته هاي عادي ، تبديل به رنج و دشمني هايي بزرگ شده اند . آنقدر بزرگ كه او مي خواهد همسرش را به جرم قتل فرزند خودش محكوم كند . (چون در واقع هگل فرزند همسرش مي باشد )

آيا او بخاطر بيماري و ناتواني جسمی و جنسی پذيرفته است ، كه همسرش در طي اين مدت كارهاي خلاف علاقه اش را انجام دهد ؟ و يا اين تلنگر نويسنده است كه مي خواهد نشان دهد در فضاي وهم آلوده روشنفكريِ ايران ، بسياري از كارها تزئيني و زينت المجلسي هستند و تنها بخاطر حفظ منزلت بيروني انجام مي شوند . اما آنجا كه ديگر تحمل واقعيت از حوصله خارج مي شود راهي بجز طغيان نمي ماند و مي بينيم كه كوچكترين كارها نيز عذاب دهنده بنظر مي رسند حتي خنده با صداي بلند ( قهقهه ) نيز حالت جلف و زننده پيدا مي كند .

پس از نام داستان زبان اولين ويژگي و برجستگي داستان مي باشد . حركت و پويايي كلمات است كه سبب شده است داستان پذيرفته شده اي پديد بيايد و اين زبانست كه توانسته است از عهده ي توصيفات و فضا سازي هاي خاص داستاني بر آيد . داستان نويس با استفاده از امكانات لحن ِزبان ،  فضايي خاص و تاثير گذار آفريده است . پورمقدم با تعليقي كه در فضا از طريق زبان داستان ايجاد كرده است خواننده را بخوبي با داستان همراه مي كند ، با اينکه ما نقطه اوج داستان را در صفحه اول می خوانيم اما توانمندی نويسنده در ساختار زبان کشش را در ادامه داستان به خوبی همراه خواننده می کند ،لحن در زبان شخصيت داستان -استاد- بخوبي با خواننده رابطه برقرار مي كند . يارعلي پورمقدم موفق شده است در حين روايت غم انگيز رساله اش طنز سازگاري را همراه زبان داستانش كند و در سايه طنز ، رنج ها و دردهاي تكان دهنده اي را بيان كند . علاوه بر زبان طنز آلود داستان ، ما با کليات داستاني آميخته با طنز و يا با تصاوير ، موضوعات و مفاهيمی روبرو مي شويم که تقابل ، تضاد و تناقض آنها در ذهن خواننده چالش برانگيز می باشد :

- موضوع قتل هگل با متکا ذهن خواننده را به تقابل آن با فلسفه و تفکر جدی هگل وا می دارد  و اين تقابل منجر به طنزی پنهانی می شود .

2

- ترکيب متناقض « هگل منگل » در داستان ذهن را به سمت طنزی می کشاند که از تقابل دو موضوع متضاد پديد آمده است « هگل » که نام فيلسوفی مرکزی و جدی در حوزه فلسفه و خرد است و صفت « منگل » که نقطه مقابل خردگرايی و عقل است .   

- تشبيه شخصيت هاي داستان به خانواده اي از استران ؛ - استاد (يابو)، همسر استاد (ماديان ) ، هگل

(قاطر ) ، بهرام (خر)-كه مبناي حركت و شخصيت پردازي داستان و طنز آن نيز با اين چهار پايان پيش مي رود .

- جمله آخر كتاب « خفگي چيزي نيست كه در كالبد شكافي هگل تشخيص داده نشود » باز هم گويای تقابل مفهومی در داستان است اينکه ؛ هگل فيلسوفي نيست تا كسي بتواند بسادگي از كنار او گذر كند و او را ناديده گيرد - چه مخالفان و چه موافقان فلسفه ي او .

از ديگراتفاق هاي مورد توجه در زبان داستان استفاده از كلمات غير هم جنس و غير همسنگ از نظر مكان و كاربرد در كنار هم است . كه داستان نويس توانسته است آنها را بخوبي در كنار هم بنشاند بطريقي كه به ساختار زبان صدمه اي نرساند و برجستگي تصنعي ايجاد نشود گوناگوني كلماتي نظير:

بيني و بين الله ، بسمل ، خيگ بز ، كولون اسكوپي ، زق زق ، شقاق ، هگل منگل ، هيستريك ، جيك و پيك ، قزنقفلي ، آمپلي فاير ، جيغ بنفش ، تاس العفو ، غسالخانه ، گازوئيل ، خس و فس ، DNA ، PVC ، عنين ، آكادميك ، خش خش ، لرزانكي ، كريدور ،‌ مغاك ، آنتي هموروئيد ، چهچهه ، روز عناد ،‌كالبد شكافي و ...

اين ها واژه هايي هستند كه از نظر جنس و خانواده با هم فاصله ي زيادي دارند و اگر ناآگاهانه در كنار هم قرار گيرند آشفتگي زبان اولين چيزي است كه بر خواننده آشكار مي شود اما مي بينيم كه استفاده از اينها نه تنها صدمه اي به زبان نرسانده اند بلكه برجستگي و دلنشيني مورد توجهي نيز ايجاد كرده اند ، و نشانگر آن است كه داستان نويس در هم نشيني و جانشيني كلمات زمان و دقت مورد توجهي صرف كرده است . بازي هاي زباني و يا زبان آوري هاي داستان نيز مورد توجه است . استفاده از كلماتي كه ظاهر شان شبيه به هم و از نظر هجا و تلفظ نزديك به هم هستند و بگونه اي زيباشناسي صوت و تاثير بصري دارند اما در معني با هم فاصله دارند و يا بنوعي تكميل كننده ي هم هستند :

- بره اي كه سه شيفت اشكش دم مشكش است .

3

 

- شقاق را شقايقي ببيند كه باشرمي جانكاه غنچه مي گشايد .

- در اين كه قابله ذهن تو قابل باشد ترديد دارم .

- هگل منگل ، آش و لاش ، صرافت و صراحت ، جيك و پيك 

اوج و فرودهاي ذهن پورمقدم در توصيفات و تشبيهات روايت داستان در كنار زبان داستان روند خواندن و جذابيت داستان  را كامل مي كند ، در قسمت مربوط به توصيف بيماري شقاق خواننده متحيرانه دچار ايست مي شود از پرواز خيال داستان نويس در توصيف اين بيماري كه گاه شاعرانه    مي نمايد و گاه اعجاب برانگيز و متحيرانه :

« شقاق را شقايقي ببيند كه باشرمي جانكاه غنچه مي گشايد تا مادگي ملتهب اش را چون رازي كه از حجاب در مي آيد به محاصر جوالدوزهايي بنشاند كه به جاي پرچم گرداگرد كاسبرگ كرده اند »

و در ادامه خواننده با جملاتي فلسفي گونه و يا صاحب انديشه روبرو مي شود و ناخودآگاه در جستجوي ارتباط اين جملات نغز با تفكر و انديشه هگلي برمي خيزد .

- « اگر بهشت آخرين دسته گلي نبود كه انسان به جرم دانايي آنرا به آب بدهد » .

- « نوشتن رنج ، پذيرش آن است و انكار آن نه تنها درد را تسكين نمي دهد بلكه رنج را مزمن مي كند آن هم براي موجودي كه تنها جانداري ست كه درك روشني از زجر دارد » .

خواننده اي كه اندكي با روح فلسفه آشناست مي تواند در داستان ردپاي فلسفه را در پس زمينه هاي آن بيابد ، مي دانيم كه موضوع رنج يكي از مباحث مهم و واضح در فلسفه هگل مي باشد و او معتقد است كه فلسفه تكاملي تاريخ انسان لزوماً داراي ابعاد رنج مي باشد . و اينكه در فلسفه هگل نوعي آگاهي معذب و گناه آلود وجود دارد و حتي اگر بخواهيم بيشتر با اين موضوع كلنجار برويم . مي توانيم مختصاتي از چارچوب اصلي عقايد هگلي كه بر مبناي ديالتيك ( تز ، آنتي تز و سنتر ) ترسيم مي شوند را در اتفاق ها و يا لايه هاي زيرين داستان جستجو كنيم وآنها را به يكديگر تعميم دهيم .

به نظر من اين ها را بايد به حساب زيركي نويسنده گذاشت و هيچ مهم نيست كه آيا اين گفته ها واقعاً برگرفته از فلسفه هگل هستند يا خير ؟ اصل ايجاد چالش در ذهن خواننده است كه مي تواند مورد قبول باشد . نکته مورد اهميت ديگر ، تقابل راوی - استاد نمايش - با نوع روايت و پرداخت داستان است ، که آيا مخاطب در حال خواندن داستاني است که يک استاد نمايش راوی آنست و يا يک نمايشنامه می خواند که در قالب يک داستان پی ريزی شده است که مدام مخاطبش را به صحنه نمايش

می کشاند ، و آيا خواننده می تواند بپذيرد رساله يک واقع نگاری است و يا نمايشنامه ست که راوی -

4

استاد نمايش - می نويسد . يارعلی پورمقدم نويسنده ای ست که در نمايش هايش داستان ( قصه ) می گويد و داستان هايش مي تواند برشی کوچک و يا بزرگ از يک نمايش نامه باشند . و کار با اين دونوع ادبي

در کارنامه او پذيرفته شده است . ما براحتی می توانيم بپذيريم اين داستان مونولوگی بلند از نمايش نامه است .

شخصيت زن داستان در حين نوشتن نامه پرداخت مي شود با اينكه هيچ نشانه اي از حضور مستقيم او در داستان نيست اما ابعاد شخصيت و خلقيات زن بخوبي در لحن نگارش نامه پديدار مي شود از آنجائيکه روايت داستان بصورت تک گويی است خواننده در جای جای داستان منتظر حضور يافتن زن داستان است و دلش می خواهد که مونولوگ داستان در جاهايی به ديالوگ تبديل شود هرچند اين انتظار در داستان برآورده نمی شود اما داستان نويس با زيرکی در ميان مونولوگ جمله هايی و يا اشاره هايی به زن دارد و حضور او را محکم و تثبيت شده می کند تا هم ساختار روايت داستان را نشکند و هم شخصيت پردازی زن را کامل کند . « با لباس عروس و در کنار من روی دسته مبل جوری جلف نشسته ای که به عقل جن هم نمی رسيد روزی صاحب اين چشمان نحس ، مادر هگل منگلی شود که پنج روز بعد از وضع حمل ، ميوه دلش را در فريزر خانه ای بگذارد که برای هميشه دارد آنجا را ترک می کند . »

«ابتدا با کنشی هيستريک قاب عکس روی شومينه را شکستی و بعد گريه کنان به بستن چمدانت پرداختی»

« با جيغ بنفشی که در کل زندگی جنجالی مان اين طور به آمپلی فاير وصل نشده بود مادرم را فلان کاره خواندی »

« در اين که قابله ذهن تو قابل باشد ترديد دارم »

« با قهقه ای که برای آن وقت شب و يک خيابان شهرستانی ، کمی جلف می نمود  »

« زنی که تمام تابستان هايی را که در شمشک می گذراند ، يک مادامچه بواری است که در ايوان می نشسيند و به دنبال يک ماجرای عاشقانه پاورقی ها را زير و رو می کند ».

ما نشاني از حالت و چگونگي شخص راوي نداريم تا اينكه در اواسط داستان در ضمن روايت مي پرسد:

« خودم مگر كي هستم ؟ »

با اين سوال كه بنيادي فلسفي دارد و بطور ضمني شايد اشاره اي به حضور فلسفه در زير لايه هاي

5

داستان دارد راوي به توصيف و توضيح  شخصيت و حرفه ي خود مي پردازد و در اينجاست كه ناگهان سيلي از اطلاعات نمايشي و ادبي وارد داستان مي شود و ضرباهنگ داستان را دچار کندی می کند و داستان از مسير اصلي خارج مي شود . بنظر مي رسد اين اتفاق در قسمت مربوط به وصف بيماري

شقاق نيز افتاده است يعني در داستان اندكي اضافه گويي ايجاد شده و مسير اصلي داستان به انحراف كشيده شده است . شايد اگر تراشيدگي و سخت گيري بيشتري در اين دو قسمت داستان ايجاد مي شد و در جاهايي حذف هايي صورت مي گرفت ديگر خرده اي و انتظاري در ذهن خواننده براي هضم و لذت بهتر و بيشتر داستان باقي نمي ماند .

گاه ، بكارگيري جمله هاي بلند و طولاني كه همراه با تنوع و تعدد واژه هادر داستان مي باشند اندكي خواننده را خسته مي كند چراكه بخاطر نداشتن مكث ، گردش و فهم محتواي جمله ها او را دچار سردر گمي مي كند . غير از اينها در ساير موارد توصيف فضاها و موضوعات داستان بخوبي در خدمت روايت داستان قرار گرفته اند .

صحبت شد كه موضوع زبان و نثر در داستان مهم بوده است . ذهن خواننده بخاطر وسعت و تنوع واژه ها در مسير داستان پذيراي كنش و واكنش خوبي مي شود . اما در پايان داستان اين سؤال برايش باقي مي ماند كه براستي اگر اين استاد خسته نمايش يك استاد در علوم پزشكي نيز بود آيا داستان نويس چنين زباني را براي داستانش انتخاب مي كرد ؟ يا اينكه پورمقدم بخاطر مانور آزادانه در زبان اثرش و جلوگيري از انتقادهايي از اين دست ، استاد نمايش را برگزيده است . بهرحال داستان نويس توانسته است ساختار و مجموعه داستانش را در سامانه كوچكي كه دارد با هوشمندي و زيركي مديريت كند    ( از طريق اسم ها ، زبان ، طنز ، اطلاعات داستاني و ... ) بطريقي كه رضايت مخاطبش راجلب كند .

مي گويند « معماري هنر خلق فضاست » با ياري از اين بيان مي خواهم به جمع بندي اين يادداشت بپردازم : يارعلي پورمقدم در داستان رساله هگل توانسته است با تكيه بر معماري زبان در مساحت كوچك داستانش فضاي خوشايندي را براي خواننده ي اثرش خلق كند بطوريكه خواننده در پايان كار از مجموعه ساختمان و فضاي پديد آمده راضي بيرون مي آيد . 

                                                                                                

 مهرماه 1383

 

رسول رخشا

 

 

اين متن در مجله نافه ۲۹ ويژه نوروز ۸۵ منتشر شده است               

 


 
comment نظرات ()