رخشاهان

 
رساله هگل / داستانی از يارعلی پورمقدم
نویسنده : رسول رخشا - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱٤
 

 

 

 

رساله هگل    / یارعلی پورمقدم

 

 

با آنكه هنوز 24 ساعت از غروب ديروز تا ظهر امروز نگذشته است ولي گمانم براي آن كه نحس اكبر بتواند دخل سعد اصغر را درآورد، كافي بود كه سهم من بعد از سه سال ازدواج، يك قاب عكس شكسته پاي شومينه باشد كه از لابه لاي خرده شيشه ها روزي را نشان مي دهد كه تو با لباس عروس و در كنار من روي دسته مبل جوري جلف نشسته اي كه به عقل جن هم نمي رسيد روزي صاحب اين چشمان تخس، مادر هگل منگلي شود كه پنج روز بعد از وضع حمل، ميوه دلش را در فريزر خانه اي بگذرد كه براي هميشه دارد آنجا را ترك مي كند .

گرچه اين اولين بار است كه بهرت را سوا مي كني ولي بي شك در همين يكي رفتنت ديگر بازگشتي نيست و تجديد آن روابط شرم آور ديگر چاره اي ندارد جز آن كه در برابر درك نفرت انگيزي از پا درآيد كه از اين پس پاسخ دلش به هر اشتياقي كه از جانب ديگري درخواست شود، دو تا شانه خواهد بود كه به بالا انداخته مي شود .

بيني و بين الله، اگر من هم جاي تو بودم به بع بع حزن انگيز بره اي كه سه شيفت اشكش دم مشكش است و همواره بر گونه هايش دو شيار شور خشكيده است و تنها به درد آن مي خورد كه در عيد قربان، بسمل شود، اعتنايي نمي گردم ولي به خاطر بياور شرابي كه از خيگ بز نوشيديم وقتي در اولين ارديبهشت مشتركمان از ارتفاعات جاده اردبيل به آستارا مي گذشتيم و در دكه هاي گردنه حيران عسل مي خورديم .

اگر بهشت آخرين دسته گلي نبود كه انسان به جرم دانايي آن را به آب داد، شايد حالا من هم- آن هم به تجويز پزشك- در اين طشت آب گرم كه به ماده ضدعفوني كننده بنفشي آغشته است، نشسته بودم و از شدت دردي كه امانم را بريده است به خود نمي پيچيدم. اين كولون اسكوپي بعد از ظهري هم كه در بي هوشي انجام شد بايد هر چه نبدترم را بدتر آش و لاش كرده باشد چون زق زق فعلي با سوزشي كه پريشب نگذاشت تو هم پلك بر هم بگذاري، تومني هشت قران توفير دارد .

نوشتن رنج، پذيرش آن است و انكار آن نه تنها درد را تسكين نمي دهد بلكه رنج را مزمن مي كند. آن هم براي موجودي كه تنها جانداري است كه درك روشني از زجر دارد. دركي كه با اندكي

 

 

تخيل مي تواند شقاق را شقايقي ببيند كه با شرمي جانكاه غنچه مي گشايد تا مادگي ملتهب اش را چون رازي كه از حجاب درمي‌ آيد به محاصره جوالدوزهايي بنشاند كه به جاي پرچم، گرداگرد

كاسبرگ چاتمه فنگ كرده اند . شقاق پلنگي نيست كه براي صيد خيز برمي دارد بلكه يك مورچه مسجد سليماني است كه با آرواره و پاهايي كه به دو چنگال ختم مي شوند با ولع به قلوه كن كردن مقعد مي پردازد تا بعد جاي خود را به زق زقي بدهد كه آرام و پاورچين از انتهاي جداره روده خود را به كانون بلوا مي رساند. موجي است كه از پي موج مي آيد تا بر غشاي متورم ليسه شور بزند. حريقي است كه در انبار كاه برپا مي شود تا بغض، اندام منقبض عقربي را در محاصره آتش بيندازد كه با چنگك هاي برافراشته، بالاي سرهگل قنداق پيچي ايستاده كه با پلك هاي باز منظومه شمسي را ترك كرده است و نگذارد تا كك و مكي كه از صورتش يك برگ آفت زده را ساخته است مرا به صرافت غروب ديروز بيندازد كه پس از آن كه كودك مرده را توي فريزر گذاشتي، ابتدا با كنشي هيستريك قاب عكس روي شومينه را شكستي و بعد گريه كنان به بستن چمدانت پرداختي و بي آن كه در تمام اين مدت به من بنگري، توي درگاهي قزنقفلي روپوشت را بستي و با جيغ بنفشي كه در كل زندگي جنجالي مان اين طور به آمپلي فاير وصل نشده بود مادرم را فلان كاره خواندي و چنان در دولنگه مرافعه خانه را كوبيدي كه طبيعي ترين واكنش اين باشد كه پلك هاي من هم مثل پلك هاي نوزاد پنج روزه اي كه سرانجام متكا او را كشت، فشرده تر شود و بي جهت قبراقي مادرم را ببينم كه به رسم شبيخون آمد تا ضمن ليف كشيدن و از باب اندرز به غيبت اين و آن بپردازد .

در اين كه قابله ذهن تو قابل باشد ترديد دارم ولي بي شك اگر بعد از آن كه از شير مادر گرفته شدي و به حرف افتادي، اولين كلمه اي كه بر لبانت جاري شد فلانه خانم نبود، شايد ادب حضور توي آن كله پوكت فرو مي كرد كه اين زندگان نيستند كه مردگان را دفن مي كنند بلكه اين اموات هستند كه در چشم به هم زدني وارد غسالخانه هاي ما مي شوند تا هم چنان كه غسل مان مي دهند و تاس العفو را پر و خالي مي كنند به غيبت ديگران بپردازند .

انسان گور را ساخت تا وقتي مثل خر توي گل گير مي كند بي سرپناه نباشد. كفن را براي آن كه لاشه اش را در قنداق بپيچد، ولي طشت را نساخت تا هنگامي كه به اين شكل خفت بار در آن لهيده است و در پي لحظه اي تسلي، گهگاه پيزي را جابه جا مي كند به مرده مارمولك شناوري

 

 

 

كه بيش از هر زمان ديگر لايق نكوهش است، نگاه سرد بيندازد و ناسزايي را بر او بگمارد كه لايق اين صاحب قلم است چون- انصافا- آيا مي توان به كسي كه سيرابي شيردان را دوست ندارد، سركوفت زد ؟

براي آن كه چيزي را جا نينداخته باشم، آن شب مه آلود ساري را به خاطر مي آورم كه شهر از تندي عطر بهارنارنج، بوي گازوئيل مي داد و ما در جريان پياده روي بعد از شام به ايستگاه راه آهن رسيده بوديم تا در سكوي بدرقه و زير نوري زرد، شاهد خس و فس بخاري باشيم كه از زير چرخ هاي لوكوموتيو برمي خاست و جنب و جوش عجولانه مسافراني كه مي كوشيدند بار و بنه شان را سوار واگن ها كنند تا وقتي قطار ايستگاه را ترك مي كند در كوپه هاشان جاگير شده باشند . هنوز صداي ترن داشت دور مي شد كه سكو از بدرقه و تردد خالي شد و تو پكي به سيگار من زدي و در ادامه بحثي كه سفر ساري به خاطر آن انجام شد، سرانجام مقر آمدي كه آيا كار مادياني كه بخواهد تا قبل از يائسگي دست كم يك شكم بزايد، خيانت است ؟ خب من هنوز آن قدر خر نشده ام كه پيشاپيش به صرافت چنين پرسشي نيفتاده باشم ولي با وجود اين اعتراف مي كنم كه از اين صراحت كمي جا خوردم وقتي ايستادم تا دستي به موهايم بكشم و به زل زدني بنگرم كه خود را محق مي دانست وقتي گفت : آخه اين جوري هم كه نمي شه .

و من كه از كودكي در برابر هر بن بستي فقط بلد شده ام بغض كنم، اين بار نه مژه زدم و نه حتي گلويم خشك شد وقتي چيزي را بلغور كردم كه خودم هم نشنيدم و تو در ظل شب و مه آمده بودي تا تكليفت را روشن كني و بي راه حل مشخص نمي خواستي به هتل برگردي .

گفتم : هيچ خوب نيست آدم جلوي روش آتيش باشه و پشت سرش معامله خر .

گفتي : خب تو مي توني منو طلاق بدي .

آن روز- كاملا بر خلاف امروز- هنوز اين قدر كارد به استخوانم نرسيده بود كه باب دل تو رفتار نكنم و كاملا توجيه بودم وقتي از خدا خواستم كه به ماديان اين درايت را عطا فرمايد كه زيرجلكي صاحب يك قاطر شود .

هيچ گاه نفهميدم كجاي اين مناجات بد بود كه تا باز هيستري ات گل كرد و با قهقهه اي كه براي آن وقت شب و يك خيابان شهرستاني، كمي جلف مي نمود، پرسيدي :

 

 

 

- گفتي معامله كجا بايد سر بگيره ؟

     اصلا به روي خودم نياوردم كه از جيك و پيك معاملاتي كه طي دوسال گذشته در پشت سرم

انجام گرفته است باخبرم ولي براي خشنودي تو و براي اثبات حسن نيت، DNA خري به نام     بهرام را پيشنهاد كردم تا اين ميزانسن برايت فراهم شود كه وقتي داري براي ايفاي نقش هاج و واج ها چشمانت را چارتا مي كني، در هيات نجيبه اي ظاهر شوي كه عريان تر از آن است كه چيزي براي لاپوشاني داشته باشد .

و حالا كه نزديك به يازده ماه از آن گفتگوي مه آلود مي گذرد و علي رغم آن كه نمي خواهم اين فصاحت بي مايه به بادي مبدل شود كه به غبغب ديوثي افتاده است، خود را ملزم مي دانم كه در اين بعدازظهر گند و هملتي كه به بوي خاموشي آكنده است و تشابه دل هگل با دل خون چكان گوسفندي كه در يك فريزر قصابي در انتظار مشتري به سر مي برد، در اين است كه هر دو ديگر از زجر معاف شده اند، از كلمات استفاده خودسرانه نكنم . آن هم در اين رساله كه با ارسال آن و براي هميشه راه ديدار زني مسدود خواهد شد كه تمام تابستان هايي را كه در شمشك مي گذراند، يك مادامچه بواري است كه در ايوان مي نشيند و به دنبال يك ماجراي عاشقانه پاورقي ها را زير و رو مي كند .

خودم مگر كي هستم ؟ خب لابد من هم يابوي دن كيشوتي هستم كه در حالي كه روي لگني كه روزي كلاه خودش بود نشسته است و دارد آداب شواليه گري را در نسخ چاپ سنگي رومانس هاي عهد عياري جستجو مي كند، ناگهان خود را شهيري مي يابد كه شهرتش را مديون آن است كه براي رسيدن به يك همزيستي مسالمت آميز، نزد سيمكش رفت و داد تا كل الياف سلسله اعصابش را از جنس PVC كنند بلكه بتواند در غيابش همه چيز را پشت گوش بيندازد و تا غروب كه از شهر به شمشك برمي گردد، دندان را از روي حرف برندارد اگر با دكور تازه برچيده شده نمايشي مواجه شود كه منشي صحنه اش فراموش كرده است كه زيرسيگاري سبزي را خالي كند كه در يك شيارش فيلتر سفيد سيگار توست با لكه هاي سرخ ماتيك و در شيار روبرو، فيلتر قهوه اي دندان خورده اي كه هنوز بخشي از استوانه خاكسترش را حفظ كرده است و تنها بازيگري كه به جا مانده، زني است كه روبروي آينه دارد گريمش را پاك مي كند تا با مشاهده يك استاد خسته

 

 

دانشگاه دل رحم شود و پيشاني عنيني را ببوسد كه ضمن اين كه لال موني گرفته است، مي داند كه به تلافي بوسه بايد آكادميك خم شود و كاملا تريستاني، دست ايزوتي را بر لب نهد كه گاه زيبايي شناسي رفتار چنان برايش عمده مي شود كه هم چنان كه سرش را روي شانه من گذاشته است پا به كوشك مارك شاه مي گذارد تا از پنجره آواز تريستان را بشنود كه در گلستان مجاور همچون بلبلي مي خواند كه در آستانه صدمه باد دي دارد با بوستان وداع مي كند و چون نغمه خاموش مي شود، با خش خش دامن خود را كنار پنجره مي رساند تا با رخوتي كه از اعماق روحش برمي خيزد به تار عنكبوتي پيچيده در پيچك و به آجرهاي اخرايي رنگي بنگرد كه از لاي جرزشان گل هاي شب بوي وحشي روييده است. ولي سرانجام كه سر برمي دارد و باز خود را در شمشك مي يابد، دستم را رها مي كند و لابد براي آن كه سطح رمان هاي عشقي قرن نوزدهمي را به سطح و سليقه داوران كتاب هاي سال و رمان هاي پر فروش امروزي ارتقا دهد به آشپزخانه مي رود تا به بهانه تهيه قهوه، نم چشمانش را خشك كند و به اين توهم دامن بزند كه صرف نظر از كسري اسپرم يكي از مهم ترين عواملي كه مرا از چشمت انداخت اين بود كه تو هيچ گاه نتوانستي به خلوت كسي كه شياف آنتي هموروئيد مصرف مي كند، سرزده وارد نشوي يا در آن دو بهر از نيمه شب گذشته كه باز عين جن به اتاقم نازل شدي و مرا سرگرم تماشاي فيلمي غافلگير كردي كه نقش تاثيرش شرم آورتر از آن بود كه به تحرير درآيد تا با تحقيرآميزانه ترين نگاه عالم وراندازم كني و از بيخ دل بپرسي : آيا روزي من دلباخته تو بودم ؟ و من كه از خجالت داشتم مي مردم آمدم بپرسم چيزي را كه آن روز دلباختگي مي ناميدي، دستگاهي شبيه همين عابربانك ها نبود ؟ كه تو در را پشت سرت بسته بودي و با رفتنت اين درك را به جا گذاشتي كه زين پس هر پلي كه بخواهد بين ما كريدوري را برقرار كند به لرزانكي مبدل خواهد شد كه بر فراز مغاك آويخته است .

مي دانم كه اين حرف ها براي آرامش شقاق كافي نيست زيرا مي دانم براي آنكه بخواهم يك نكته پيش پا افتاده را براي مقعدي كه سر قوز افتاده است، روشن كنم به قوت چانه و صبر ايوب محتاج خواهم شد . عضوي كه از سر سوزش هنوز طرح اين سوال را جايز مي داند كه اگر هگل، منگل به دنيا نمي آمد باز همين آش بود و همين كاسه ؟

 

 

 

 

خب من در زندگي با تو آن قدر حماقت كرده ام كه نتوانم در جايگاه شهود حاضر شوم و توي صورت تو با آن گودي چانه و گونه هاي برجسته، و توي صورت پنه لوپه كه اگر به اوليس خيانت نكرد براي آن بود كه مشتي دست و پا چلفت گرداگردش چهچهه مي زدند، تف سربالا نيندازم.

لبخندت را در تخت بيمارستان فراموش نمي كنم وقتي كه به هوش آمدي و از پرستار خواستيم كه نوزاد را از بخش بياورد تا با موجود زشت و چروكيده اي مواجه شويم كه هيچي نشده قادر بود تا واكنش هاي متفاوتي در ما ايجاد كند: تو چنان توي ذوقت خورد كه با غيظ و بي هيچ رودرواسي، ملافه را رويت كشيدي تا آن زير- دل سير- زار بزني و من وقتي نو رسيده را از پرستار گرفتم تا او را هگل بنامم نه تنها با يك قاطر خبيث مواجه نشدم بلكه طفلكي را ديدم كه سخت محتاج حمايت است و سرانجام كه با اكراه پستان به دهانش گذاشتي دانستم كه عمر هگل هم مثل عمر همه منگل هاي دنيا كوتاه خواهد بود . پس، فرداي آن روز برايش شناسنامه گرفتم تا در روز عنا از نظر حقوقي و ثبت در اسناد رسمي، يا بوگري ام را محرز كرده باشم . مي دانم تو قاتلي هستي كه بعد از خوردن اين رودست، رساله را مي سوزاند تا مبادا راز قتلي برملا شود كه مقتولش هگل و آلت قتاله اش متكا بوده است ولي همچنان كه سرانجام ققنوس از خاكستر برخواهد خاست من نيز به عنوان اولياي دم از اين طشت برمي خيزم تا ترا به جرم قتل فرزندم تحت پيگرد قرار دهم . خفگي چيزي نيست كه در كالبد شكافي هگل تشخيص داده نشود .

 


 
comment نظرات ()