رخشاهان

 
بهار عزادار
نویسنده : رسول رخشا - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢۱
 

 

 

 

کمی می دانستم

که پایان این راه هم چراغی نیست

 

یادتان رفته که مدام می گفتید : تو سنت کم است ,تو نادانی !

اما من مدام می دانستم و می دیدم

که در هر راهی که پا می گذارم

پایانش وصل می شود به اولین ردپایم

 

راه های برفی هم که تمام شده اند

ما در آغاز این بهار بی قرار ایستاده ایم

 

شما هم می بینیدش پشت اولین کاج همسایه !

می دانستم , آنروز کمی

اما اکنون با صدای بلند اعلام میکنم

که این بهار ما همگی عزادار آیینه و تاریکی هستیم

 

بی قرارنباشید

می دانید که من اهل شلوغی و زاری و تن پوش ِ سیاه نیستم

 

اما ,خوب دیگر ,آدم عزادار باید کمی مکث کند

 

باید کمی کم بیاورد

 

عجیب نیست که من هم کم آورده ام

چه انتظاری دارید

نگفته بودم که پیش گوی آمدن باد ورفتن آفتاب هستم

 

گفته بودم ؟

راستش

فقط گاهی انگار می دانم

که همه راه ها به تاریکی بی چراغ ختم می شوند .

 


 
comment نظرات ()