رخشاهان

 
رد برف
نویسنده : رسول رخشا - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢٢
 

 

 

اینکه عجیب نیست .

 

وقتی برف می آید یا باران یا نسیمی مطبوع از جانب جنوب غربی

 

یاحتا افتادن برگ زرد شده ی چناری روی سپیدی یکدست برف بی اینکه صدای اعتراضی

 

ازهیچ یک بشنوی ,دلت بخواهد, چیزی بنویسی ,شعری بخوانی ,یا آرام و بی صدا بنشینی و

 

 تماشا کنی تمام این آرامش مخفی شده در دل طبیعت را .

 

 لیوانت را پر کن از چای داغ ومزمزه ی داغی اش رابچسبان برپوست جوان دستانت ,این

 

 کرکره های همیشه بسته را کنار بزن و به پیوستگی بارش نگاه کن, رد یک بلور برف را

 

 دنبال کن از آسمان و بیاورش تا زمین تشنه ی سپیدی ,بی تاب این نباش که زود تمام می شود

 

و محو , تا یکی را برسانی بعدی از راه

 

می رسد . این زمین حالا حالاها تشنه و نیازمند  ِ سپیدی است, مگر یادت رفته ما آدم ها چه

 

سیاهی های پر رنگی که درست نکرده ایم روی این زمین معصوم ِچشم وگوش بسته

 

 ,فراموشت شده که با چه شیطنتی سیاهی ها را به خوردش دادیم و

 

 آنقدر به تکرار بستیمش که او هم معتاد این شرارت ها شد

 

خودمان خوب می دانیم  که چه ها کردیم  و خوب تر می دانیم که این حرف ها دیگر کلیشه ی

 

حرف هایمان شده است  . کاری به کارش نداریم امادست کم  می توانیم رد برف را بگیریم و

 

 بیاوریمش و بنشانیمش روی این زمین تشنه حتا اگر در سخت ترین و بی وقت ترین وقتهای

 

 ما زمینی ها باشد, می شود که به احترام این زمین خسته دست از کارهای همیشه موجود خود

 

 کشید و برهر آستانه ی در دسترسی ایستاد و وبرف ها را خوش آمد گفت.

 

تنها به احترام زمین . زمینی که مدام بر دوش می کشد سنگینی و سستی و بی ریشگی ما آدم ها

 

را .

  

خرمالوی همسایه میوه ای ندارد و انگار نه انگار نارنجی روزی جزئی از این درخت بوده است

 

او به احترام زمین نارنجی اش را فراموش کرده و سپید پوش شده است ما نیز سعی کنیم

 

این را فراموش کنیم که که درخت خرمالوی همسایه ریشه دارد.      اما...

 

 

 


 
comment نظرات ()