رخشاهان

 
 
نویسنده : رسول رخشا - ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢٠
 

به نظر من نگاه فلسفی ژيژک به عنوان ناظر بيرونی و (ديگری ) به مسايل 

استراتژيک ايران امروز قابل ارزيابی و مکث برای فاعلان و حاميان داخلی

است :

 

 

مقاله اى به قلم اسلاووى ژيژك*
چرا ايران بايد به اتم دست پيدا كند
ترجمه: احسان صحافيان
152526.jpg
خلاصه مقاله
۱- وقتى نمايندگان ايالات متحده اقدامات شرورانه صدام را برمى شمردند، به طور سيستماتيك (و نه تصادفى) بزرگترين جنايت او (برحسب حجم مصائب انسانى و تخطى از قانون بين الملل) را از قلم انداختند؛ تهاجم به ايران. چرا؟ چون ايالات متحده و اكثر دول خارجى فعالانه عراق را در اين تهاجم يارى كردند.
۲- آيا پاكستان با جنگ افزار هسته اى و روابط گسترده سرويس هاى جاسوسى اش با القاعده تهديد بزرگترى نيست؟ به علاوه دو دهه پيش ايران به نحو وحشيانه اى مورد تهاجم عراق (با همكارى فعالانه آمريكا) قرار گرفت و محق است كه احساس خطر كند.
۳- كشورهايى بايد براى محدود كردن هژمونى جهانى ايالات متحده داراى
جنگ  افزار هسته اى باشند.

فرانسه، بريتانيا و آلمان در روز دوم آگوست اعلام كردند كه در صورت عملى شدن تهديد ايران مبنى بر آغاز مجدد برنامه غنى سازى اورانيوم احتمالاً مذاكرات را قطع و تحريم هايى را عليه ايران وضع خواهند كرد. اعلام موضع فوق يك روز پس از آن اعلام شد كه واشينگتن پست گزارش داد سرويس هاى جاسوسى آمريكا بر اين باورند كه ايران ده سال با ساخت سلاح هسته اى فاصله دارد. برآوردى كه با برآوردهاى پيشين مقامات دولت بوش كه معتقد بودند اين فاصله تنها پنج سال است، تفاوت داشت. تام كيسى سخنگوى كاخ سفيد در واكنش به گزارش پيش گفته بدون پرداختن به فواصل زمانى متفاوتى كه در مورد دستيابى ايران به جنگ افزار هسته اى اعلام شده است، اظهار داشت كه تلاش هسته اى ايران «تهديدى براى تمام جامعه بين المللى» است. اما آيا برخوردارى ايران از جنگ افزار هسته اى حقيقتاً تهديدى عليه صلح و امنيت جهانى است؟ براى پاسخ مناسب به اين پرسش مى بايست زمينه سياسى و ايدئولوژيك موضوع را مورد بررسى قرار داد. هر ساختار قدرتى بر يك تهديد محورى پنهان متكى است؛ يعنى فارغ از اين كه قواعد رسمى دموكراتيك و محدوديت هاى قانونى چه باشد، هرگاه ساختار قدرت اراده كند، هر بلايى بخواهد سر شما درمى آورد. البته در قرن بيستم ماهيت اين ارتباط بين قدرت و تهديد نامرئى آن تغيير كرد. ساختارهاى قدرت موجود براى حفظ سلطه بر رعايا، ديگر به اغراق در ابعاد تهديد بالقوه و نامرئى دست ساخته خود نپرداختند، بلكه تهديد خارجى شد و در قالب دشمن خارجى جاى گرفت. تهديد نامرئى (و به همين دليل كاملاً قدرتمند و همه جا حاضر) دشمن بود كه تداوم وضعيت اضطرارى ساختار قدرت موجود را مشروعيت مى بخشيد. فاشيست ها به تهديد توطئه يهود، استالينيست ها به تهديد طبقه ستمگر، آمريكايى ها سابقاً به تهديد كمونيسم و امروزه به تهديد تروريسم استناد مى كنند. تهديد اين دشمن نامرئى منطق حمله پيشدستانه را مشروعيت مى بخشد. دقيقاً به همين دليل كه ماهيت تهديد مجازى است، نمى توان به انتظار آن نشست بلكه بايد پيش از اين كه براى هرگونه اقدامى دير شود، دست به حمله زد. به بيان ديگر تهديد همه جا حاضر نامرئى، اقدامات دفاعى كاملاً مرئى را كه البته تهديد واقعى براى دموكراسى و حقوق بشر است، مشروعيت مى بخشد. (براى مثال قتل سيم كش برق بى گناه برزيلى ژان شارل دو منزس به دست پليس لندن) قدرت كلاسيك به صورت تهديد اعمال مى شد، تهديدى كه ژست صرف بود و هيچ گاه به تحقق نمى پيوست و اتفاقاً به همين دليل كارآمد بود. اين امر در جنگ سرد به اوج خود رسيد، زمانى كه تهديد نابودى متقابل هسته اى بايد تهديد صرف مى ماند. در قالب جنگ با تروريسم، تهديد نامرئى دم به دم به تحقق مى پيوندد، نه خود آن كه اقداماتى كه بايد عليه آن صورت پذيرد. تهديد هسته اى صرفاً به صورت تهديد باقى مى ماند، در صورتى كه تهديد تروريسم ماشه يك سرى تهاجم بى پايان عليه تروريست هاى بالقوه را مى كشد. بنابراين ما در حال گذار از منطق تضمين نابودى متقابل به اجراى تك نفره يك نمايش جنون آميز از سوى يك ديوانه هستيم (كه عليه قدرتى كه خود را دائماً در معرض تهديد و خطر نابودى نمايش مى دهد به اجرا درمى آيد.) قدرتى كه خود را دائماً در معرض تهديد و خطر نابودى نمايش مى دهد و به همين دليل (وانمود مى كند كه تمام اقداماتش) تنها براى دفاع از خود است، خطرناك ترين نوع قدرت است، همان مدل نيچه اى ressentiment و رياكارى اخلاقى. و در حقيقت اين نيچه است كه بيش از يك قرن پيش در Daybreak به بهترين شكل، نادرستى پيش فرض «جنگ عليه تروريسم» را به اثبات رساند:«ديگر هيچ حكومتى نمى پذيرد كه نگهدارى ارتش براى ارضاى گاه به گاه هدف كشورگشايى conquest است. حفظ ارتش اكنون با هدف دفاع است و نمى توان اخلاقى و در نتيجه مثبت بودن اين هدف را فراموش كرد. اما اين امر تلويحاً به اين معنا است كه ذات ما نيك اما همسايه ما نابكار است. زيرا ما بايد اينگونه بينديشيم كه همسايه ما در انديشه تهاجم و فتح است اما ما صرفاً در انديشه دفاع. به علاوه دليلى كه ما براى حفظ ارتش به آن استناد مى كنيم اين است كه اگرچه همسايه ما همان گونه كه ما انكار مى كنيم، انكار مى كند كه هدف كشورگشايى دارد و مدعى است تنها براى دفاع ارتش دارد، سالوس و جنايتكارى مكار است كه مشتاق است قربانى بى خطر اما ناشى خود را بدون هرگونه زحمتى از پاى درآورد. به همين دليل است كه اكنون تمام كشورها عليه يكديگر صف آرايى كرده اند. آنها گمان مى كنند كه همسايه آنها نيت شومى در سر مى پروراند. در حالى كه آنها جز نيكى هدفى ندارند. اين پيش فرض غيرانسانى است، چيزى همانند جنگ يا بدتر از آن.» خلاصه كنم اين موضوع خود چالش و علت جنگ است، زيرا همان گونه كه گفتم همسايه را بد تلقى و از همين رو موضعگيرى و عمل نسبت به او را خصمانه مى كند. ما بايد دكترين جنگ به عنوان ابزار دفاعى را به همراه آرزوى كشورگشايى براى هميشه كنار گذاريم.آيا جنگ فعلى عليه تروريسم اثبات نمى كند كه تروريسم جايگزين غيرقابل قبولى براى دموكراسى است؟ جايى كه كثرت گرايى دموكراسى به نفى تنها گزينه جايگزين بدل مى شود؟ يا چنان كه اغلب شنيده ايم: «در مقابل يك تهديد تروريستى بايد همگى با هم متحد شويم و اختلافاتمان را كنار بگذاريم؟ يا به طور گوشه دار تفاوت بين جنگ با تروريسم و جنگ هاى جهانى سابق قرن بيستم مثل جنگ سرد اين است كه دشمن در قالب امپراتورى كمونيسم كاملاً شناخته شده بود اما تهديد تروريستى فعلى ذاتاً شبح گونه است و يك مركز (فرماندهى) مشخص ندارد. اندكى مانند توضيح شخصيت ليندا فيورنتينو در آخرين وسوسه «شخصيت بسيارى از مردم داراى نيمه ناشناخته است... شخصيت او تنها شامل همين نيمه بود.» بسيارى از رژيم ها داراى نيمه ستمگر پنهان هستند... تهديد تروريستى چيزى جز اين نيست. نتيجه پارادوكسيكال ناملموس شدن دشمن، تضاد غيرمنتظره است؛ اين ايالات متحده محافظ همگان در مقابل تروريسم است كه به عنوان دشمن واقعى ظاهر مى شود. مشابه رمان قتل در قطار سريع السير شرق آگاتا كريستى كه چون تمام گروه مظنونان قاتلند، شخص قربانى (يك ميليونر بدذات) تبهكار واقعى است.اين پيش زمينه و مقدمه به ما اجازه مى دهد كه موضع خود را در مورد پرسش ابتدايى اعلام كنيم؛ ... ايران بايد از سلاح هسته اى برخوردار باشد و نوريگا و صدام بايد به دادگاه لاهه فرستاده شوند. ضرورى است كه ارتباط اين دو خواسته را درك كنيم. چرا تيموتى گارتون اش، مايكل ايگناتيف و ساير ليبرال هاى بين المللى كه معمولاً علاقه زيادى به حل وفصل دعاوى در دادگاه لاهه دارند، در مورد فرستادن صدام و نوريگا به اين دادگاه سكوت اختيار كرده اند؟ چرا ميلوسويچ به دادگاه لاهه مى رود اما نوريگا نه؟ آيا به اين دليل كه او ممكن بود سوابقش در سيا را افشا كند؟ از جمله در اين باره كه چرا نقش او در قتل عمر توريجاس هررا به راحتى توسط سيا مورد عفو قرار گرفت، سخنى به ميان آورد؟ رژيم صدام نيز به همين صورت يك حكومت استبدادى نفرت انگيز بود كه جنايات متعددى عمدتاً عليه مردم خودش انجام داده بود. با اين وجود اين نكته عجيب اما كليدى قابل توجه است كه وقتى نمايندگان ايالات متحده اقدامات شرورانه صدام را برمى شمردند، به طور سيستماتيك (و نه تصادفى) بزرگترين جنايت او (برحسب حجم مصائب انسانى و تخطى از قانون بين الملل) را از قلم انداختند؛ تهاجم به ايران. چرا؟ چون ايالات متحده و اكثر دول خارجى فعالانه عراق را در اين تهاجم يارى كردند. به علاوه ايالات متحده قصد دارد تلاش صدام براى سرنگونى حكومت ايران را ادامه دهد.اما درخصوص ايران و سلاح هسته اى حقيقت شگفت انگيز اين است كه منطق نابودى متقابل هسته اى همچنان كارآمد است. چرا تنش هسته اى ميان هند و پاكستان به جنگ تمام عيار منتهى نشده است؟ زيرا هر دو طرف قدرت هسته اى هستند. چرا دول عربى ريسك تهاجمى ديگر به اسرائيل را به جان نخريده اند؟ چون اسرائيل قدرتى هسته اى است. خوب پس چرا اين منطق نابودى متقابل هسته اى در مورد ايران صادق نباشد؟ پاسخ استاندارد اين پرسش اين است كه در ايران مسلمانان در قدرتند و ممكن است وسوسه شوند اسرائيل را با جنگ افزار هسته اى مورد تهاجم قرار دهند.آيا پاكستان با جنگ افزار هسته اى و روابط گسترده سرويس هاى جاسوسى اش با القاعده تهديد بزرگترى نيست؟ به علاوه دو دهه پيش ايران به نحو وحشيانه اى مورد تهاجم عراق (با همكارى فعالانه آمريكا) قرار گرفت و محق است كه احساس خطر كند.آخرين پاسخ ليبرال هاى غربى اين است كه جنگ افزار هسته اى به بقاى حاكميت مى انجامد و... آيا حق با ولفوويتز بود؟ آيا اين امكان وجود دارد كه دموكراسى (غربى) در خاورميانه ثمر بخش باشد و ريشه بدواند؟ و اين فرآيند غيرمنتظره دستگاه مختصات تمام خاورميانه را عوض كند؟آيا واقعيت محورى نزاع خاورميانه اين نيست كه حاكمان عرب براى مشروعيت نيازمند دشمنى اسرائيل اند؟ بنابراين آيا بوش در حال تكميل تلاش ريگان نيست؟ همان گونه كه ريگان گمان مى كرد كه دموكراسى كمونيسم را به تحليل مى برد و موجب سقوط آن مى شود؟ احتمالاً جنگ صليبى بوش براى دموكراتيزه كردن خاورميانه چنين نتيجه اى نخواهد داشت؟اينجا است كه مى توان به اصل مطلب پى برد؛ ظن به هماهنگى ميان گسترش جهانى دموكراسى چندحزبى غربى و منافع اقتصادى و ژئوپولتيك ايالات متحده. دقيقاً به دليل اين كه نمى توان از كنار اين هارمونى، بى تفاوت گذشت، كشورهايى بايد براى محدود كردن هژمونى جهانى ايالات متحده داراى جنگ  افزار هسته اى باشند.
* اسلاووى ژيژك فيلسوف اهل يوگوسلاوى و از مخالفان نظام سرمايه دارى است
 
 
 
برگرفته از روزنامه شرق ۱۹/۸/۸۴


 
comment نظرات ()