رخشاهان

 
تکليف بلا تکليفی
نویسنده : رسول رخشا - ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱٦
 

 

بعضی وقتها نمی دانی چه دیواری با چه جنسی و چه ارتفاعی باید بسازی میان خودت و آدم ها و اتفاق های –

 

اطراف . انگار همین مرزها و تعیین فاصله هاست که فاصله می اندازد میان تو و زندگی .

 

چه سردی ِ داغی بجا می گذارد عبور از تودر توهای ِ ناهموار ِنادانستگی و بارش هیولاواراز آسمان بلاتکلیفی .

 

اما انگار بلاتکلیفی هم  می تواند خودش تکلیف قبل از خواب هر شب شود .

 

گاهی برای کشف های جدید آنقدر از این سنگ به آن سنگ ,ازاین رگه به آن رگه ,از این کوه به آن کوه می روی

 

   که غافل می شوی به همین زودی ها زمین کم می آوری و باید به جستجوی زمین ِ دیگری باشی !   

 

این یعنی نادانی ِ دانستن سوژه .

 

نادانی از دانایی ِسوزه همانا یعنی گم کردن موقعیت و مدام سوژه و ابژه را اشتباه گرفتن و مدام زمان و موقعیت

 

را  در هم ریختن و این ها همان بلاتکلیفی ِتکلیف شده است .

 

نمی دانم باید در پی کشف خالق این بلاتکلیفی باشم یا در پی رهایی از بندهای آن و حتا درست نمی دانم کدام

 

تکلیف واجب تر است . اما اگر در همین میان کسی بگوید ضربه چکش بر اولین رگه ی دم دست می تواند تو را

 

سمت کشف های پنهانی و ارزشمند در میان این خاک عجیب رهنمون شود می دانید من چه کنم ؟

 

نمی خندم و باور می کنم .

 

خواهش می کنم نخندید . آیا این یک بلا تکلیفی ست ؟

 

 


 
comment نظرات ()