رخشاهان

 
 
نویسنده : رسول رخشا - ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۱٦
 

وقتي جمعه غروب...

وقتي جمعه غروب توي محل كار نشسته باشي و 
جز صداي فن كامپيوتر هيچ صداي ديگري به گوش نرسدو
از حرف زدن و خنده ها و گريه هاي بقيه همكارها خبري نباشدو
حتا نشه اكبر آقا را صدا را بزني تا چاي داغ بريزد
مجبوري كه سومين سيگارت را هم اتش بزني و بنشيني و مدام با ابرهاي آن تخيل كني .  
 كه چگونه مي شود ؟ اگر بشود ؟  يا شايد...
به كتابخانه كوچكت حتا نگاه هم نمي كني چه رسد به اينكه بخواهي يكي از شعرهاي
صالحي را با صداي بلند بخواني .مثلن اين شعر:

"غريب آمدي و آشنا رفتي !         
اما من كه خوب ميشناسمت !         
گفتي بنويس                               
من شمال زاده شده ام                    
اما تمام درياهاي جنوب را گريسته ام ."


تمام ساعت هاي پر دود اين جمعه خاكستري خرداد را فقط تاب مي آوري بي اينكه
ذره اي زحمت عبور از اين سستي هاي ساختگي را به خود دهي .

تا تنها مي شوي تكرار كندي و كهولت
تا ساكت مي شوي سرازيري سستي از سيماي اشياي پيرامونت

مگر غروب جمعه كس ديگري هم اينجاست؟
_ آمدم  چند لحظه صبر كنيد

_سلام  من همسايه پايين هستم . فندك مي خواستم

سيگار چهارم را كه آتش مي زني ديگر فضاي اتاق برايت تنگ و تاريك است و بايد
ترك كني پناهگاه موقتي اين روزها و سالهاي سرگرداني پنها ني ات.

شب بيدار شده ست پشت پنجره ها.

 


 
comment نظرات ()