رخشاهان

 
نامه
نویسنده : رسول رخشا - ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٧
 

نامه ای  از باغبان  باغی که گل هایش نامریی است  به  مهاجری که از هجوم بادهای ناگهان هجرت کرده است

حرفهایت را گفتی , دادت را زدی و در را محکم بستی  ورفتی ...

خوب یادم می آید که یک شب یک شنبه بود و من در خیالم  دودی که از سرم بلند شده بود را حواله دادم به دسته راهنمای ماشینم و در خلوت کوچکم بود  که بوی سوختگی مرا متوجه  دودی  کرد که از پشت فرمان صعود می کرد وتا نزدیکای سقف ماشین کوچکم می رسید . ...

حرف هایی که شنیده بودی بی قرارت کرده بود آن قدر که قرارگذاشته بودی به حرف های من

توجهی نکنی , حرف هایم را گوش نمی دادی فقط می شنیدی  , نبودی آن جا که بودی ,حس و

حواست پی باغبانی بود که می گفتی این روزها  بهشت را از تو گرفته است و جهنمی برایت  ساخته که حالا تو درست در وسط آن افتاده ای و ...

حرفهایت را گفتی و رفتی , رفتی و حالا چند روز ی می گذرد که تو رفته ای و من مانده ام و این باد با  هوهوی عجیبش که گوشم را پر کرده است از هوایی که هیچ جغدی هم نمی تواند حتا نیمی از آن را در سینه اش حبس کند ...

فکر کردم وتا هنوزم ادامه اش داده ام که , این قاصدک های خبر آور تو , چرا مدام خبر قتل و غارت  ورخوت و سیه بختی و دشمن خویی به جانبت می آورند .... بیشتر فکر کردم , خوب و

واضح و روشن یادم آمد که حتا اگر اخبار شوم شامگاهی هم درست باشد که من یقین دارم نیست ,  خبرهای خوش و وعده های ناب و دیدار یار و نبید وانگبین هم بود ه است پس چرا لولوی پنهانی  شیشه ها  همیشه وفقط خوب ها را از این قاصدک های سر به راه ما دزددیده  وتنها انچه در پیاله می ماند دۥرد است که با درد باید شنید وخورد .

حرفهایت را گفتی ورفتی

ومن حالا دارم فکر می کنم راست می گفتی که جقدر خوب است که همه چیز خوب باشد یا چقدر خوب است که همه چیز واضح وروشن باشد و یا دست کم چیز ها بویی از انصاف و تعادل برده باشند ... اما ... نیست چون می دانیم شنبه ها و یک شنبه ها و دو شنبه ها ی ما

همیشه بر پاشنه ی دلخواهمان نمی گردد و چفت و بست لولایشان سفت وسخت شده است از

 بد ما وبد روزگاران ما ...

اشتباه نکن , من هم اشتباه نمی کنم , با اشتباه اشتباهات را درست نمی کنند ...

حرفهایت را گفتی و رفتی

 اما باورت می شود که  , تمام گل های ردیف راست دیوار خشک شده اند , همان ردیف که امتداد شان می دویدی و می گفتی – چقدر خوب بود که این ها تا همیشه ادامه داشتند و من می گفتم : همه ی  لطفش به همینه که جایی تمام می شوند و لذت را تعویق می اندازن و تو

می خندیدی و می گفتی : خوب .

در را محکم بستی ورفتی و من دیدم که پشت سرت را هم نگاه نکردی . گفتی می روی که

فکر کنی و دریچه ای روبریت باز کنی تا بتوانی کمی خورشید را به اتاقت دعوت کنی ...و دیگر  خسته شده ای ,ازبس  که همه چیز را از پشت پرده های ضخیم و تاروتار نگاه کردی و

کسی هم نیست که ببیند دیگر مدتهاست  منتظر آمدن قطار که هیچ ,حتا  به ایستگاه هم نگاهی نمی اندازی  تاببیینی  مسافری را که برایت یک بغل گل نامریی آورده است تا تو از همان انتهای کوچه بدوی و بیایی و گل ها را  نبینی و بگویی: که برایم گل نخریدی

 و بشنوی: که این همه گل ,اینها نامریی هستند تا از بد چشمی روزگار خشک نشوند و تو ادامه اش را ریسه می روی و دست مسافر را می گیری که یعنی برویم, جایی که هم باشیم با هم , هم خلوت باشیم کنار هم ....

اینها را یادت آوردم که یادت بیاید خیلی چیزهای دیگررا...چون بدون خیلی چیز های دیگرنمیشود درست تصمیم گرفت مثلن یادت بیاورم که نشان به آن نشانی که من درمهمانی عروسی بودم و تو ...  حتا یادت می آورم که غروب ان  دوشنبه  و غروب همین یک شنبه را هم کنار هم بگذار تا بهتر بتونی اهمیت ماجرا ها را حلاجی کنی ...

قبول می کنم که من دیگر حرف  نزنم تا یکشنبه ...

یک شنبه ای که هنوز نیا مده ولی عنقریب است که از راه برسد  وبعد  قاصدکی سرو کله اش پیدا می شود وخبرهایی می آورد برای من یا برای تو که کمی فرق دارد با خبرهایی که آدم در

 بی خبری مجبورست  به آنها گوش دهد .

بعد که یک شنبه آمد یا نز دیک آمدنش شد  بلند بپرسیم  :

قاصدک هان چه خبر آورده ای

وز کجا وز که خبر آورده ای

و مطمئن باش  قاصدک پاسخمان را  می دهد ..............

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()