رخشاهان

 
جلسه‌ی نقد و بررسی مجموعه داستان « بگذریم » نوشته‌ی بهناز علی‌پور گسکری
نویسنده : رسول رخشا - ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۱۱
 

جستجوي كتاب:

دسترسي سريع:

سبد خريد | تماس با ما | صفحه اصلي  





بگذريم ...
بهناز علي‌پور گسكري


اطلاعات بيشتر درباره‌ي كتاب

جلسه‌ی نقد و بررسی مجموعه داستان « بگذریم » نوشته‌ی بهناز علی‌پور گسکری

با حضور ناتاشا امیری، مژگان خلیلی، میترا داور، رسول رخشا

ناتاشا امیری: در مجموعه‌ی «بگذریم» با موضوع‌هایی متنوع در قالب‌هایی متناسب با آن‌ها مواجهیم. روی این مسأله تأکید می‌کنم به دلیل اینکه پیدا کردن قالب متناسب با یک موضوع کار خیلی سختی است، که خانم علی‌پور توانسته‌اند این کار را انجام بدهند. از اولین قصه‌ی مجموعه شروع می‌کنم که «قصه و غصه» است. این قصه با شیوه‌ی تک‌گویی به تشریح حالات روحی زنی مجنون می‌پردازد و به همین سبب متن متشکل از تصاویر و خاطراتی از هم گسیخته است. حوادث در هم تداخل می‌کنند و دیالوگ‌های کلیدی به روشن شدن موضوع کمک می‌کند. باز من روی این نکته تأکید می‌کنم چون اگر چند دیالوگ کلیدی نبود داستان بیشتر حوادثی از هم گسیخته بود.

«مرد سر مادربزرگ داد کشید: "همه‌اش پرت و پلا می‌گه. باید بخوابونیمش تیمارستان."» که به خواننده می‌رساند این زن مشکل روانی دارد.

«موی زرد درازی از گیره‌ی کراواتش آویزونه.» این جایی‌ست که زن خیانت شوهر را کشف می‌کند.

«آقای آتش‌نشان رو می‌بینی؟ صورت قشنگت رو توی لباس زردش قایم کردی.» که برمی‌گردد به صحنه‌ی آتش‌سوزی که زن راه می‌اندازد.

این‌ها نقطه‌های خیلی کلیدی هستند که بیشتر هم از طریق دیالوگ مشخص است. ما می‌توانیم به وسیله‌ی همین دیالوگ‌ها، طرح اصلی را با روند منطقی وقایع بر اساس زمان تقویمی بازسازی کنیم. چون من احساس می‌کنم در داستان زمان تقویمی رعایت نشده، منتها خواننده خود می‌تواند این کار را انجام بدهد. در این میان زندگی زن از کودکی تا تیمارستان با قصه‌ی عامیانه‌ی حسن کچل توازی سازی می‌شود. به این ترتیب که تشریح احساسات و علل واکنش او نسبت به محیط اطرافش به شکل عمده لا به لای قصه گنجانده شده. به مثابه آینه‌ای برای نمایش رنجش‌ها و حساسیت‌هایش. چیزهایی که در زندگی واقعی زن بازتاب پیدا می‌کند، کچل شدن زن و غصه‌هایش از آنچه در اطراف می‌بیند. این توازی‌سازی با یک قصه‌ی فولکلوریک خیلی قشنگ در داستان درآمده.

تداعی ماجراها عموما" بر اساس کلمه‌ای خاص صورت می‌گیرد، "دندان" در صفحه‌ی 18 و "سرفه" در صفحه‌ی 20. این کلمات در صحنه‌ای از زمان حال موجب به میان آمدن صحنه‌ای دیگر در گذشته می‌شوند و بالعکس. نثر داستان هم شکسته است و نویسنده تعابیر و تشبیهات خاصی به کار برده که یکی دو نمونه‌اش را می‌خوانم:

صفحه‌ی 10: «یک عالمه کرم سرخ باریک و دراز تو چشماش راه می‌رن.»

صفحه‌ی 13: «تا پیشونی‌اش مثل کوه آتشفشان بالا بیاد و بعد نوکش دهن باز کنه و ابرهای سرخ بریزن بیرون» که خیلی نشبیه زیبایی بود به نظرم.

با این توصیف‌ها نویسنده سعی در ایجاد فضای وهمی و نزدیکی به شخصیت آشفته‌ی زن دارد.

من فقط یک مشکلی داشتم با این داستان و آن هم شخصیت مرد قصه است که به نظر من قالب متداول را دارد. همان چیزی که ازش انتظار می‌رود. به نظر من با بخشیدن چند ویژگی خاص او می‌توانست چهارچوب خودش را در هم بشکند و به شخصیتی کلیدی و متمایز بدل بشود. در این صورت انگیزه‌ی جنون هم قابل قبول‌تر است.

داستان بعدی مجموعه، داستان «پله‌ها» است که دو بعد دارد. یکی روایت بیرونی است که از خروج زن از خانه برای گرفتن حساب مشترک با همسرش شروع می‌شود، صحنه‌های بانک و برگشت او و احساس‌اش به مرد همسایه. یکی دیگر هم تک گویی زن خطاب به شوهرش است که خواننده در جریان احساسات، عواطف و دغدغه‌های او قرار می‌گیرد. مراحل بیماری مرد، مظنون شدن او، علل دلزدگی زن و تغییر در برابر حادثه‌ی غیرمترقبه‌ی بیماری. در حقیقت این روایت درونی است که روایت بیرونی را طرح‌ریزی می‌کند. مظنون شدن شوهر که زن را به طرف مرد همسایه سوق می‌دهد. این داستان هم تشابهی با داستان اول دارد به لحاظ بیان مکنونات روحی و روانی و قلبی زن. یکی از ویژگی‌های بارز این مجموعه همین است، بیان حالات روحی، حالات روانی زن‌ها در قبال اتفاقاتی که برایشان می‌افتد. حالا در داستان‌های دیگر مجموعه هم هست ولی به نظر من توی این دو داستان خیلی برجسته است. فقط توی این داستان یک جمله‌ای در صفحه‌ی اول آمده «تا یادش بیاید موجودی حساب مشترکش را یکجا بگیرد.» که به نظر من یک مقدار نویسنده در دادن این اطلاعات مستقیم عجله کرده. این در روند داستان مشخص می‌شود که دارد چکار می‌کند. حتا می‌توانست با نگفتن به تعلیق داستان کمک کند که مثلا" این رفته بانک چکار بکند. به نظر من تعابیر دقیق و زبان مناسب از ویژگی‌های بارز این قصه است.

در داستان «شاه ماهی» هجوم توصیف‌ها برای ترسیم فضای اقلیمی، اندکی موجب کمرنگ شدن خط قصه شده. برخلاف «ورق‌های بی‌نقش» که بر مبنای روایت صرفا" به تشریح وقایع مسلسل‌وار زندگی دو خواهر پرداخته. در واقع توی این داستان بیان آنچه پیش آمده و تمرکز بر آن، تعلیقی مضاعف به داستان بخشیده. این مسأله همان نکته‌ای است که من در داستان «از میان هاشورها» هم دیدم.

داستان «جرثقیل» که به نظر من از قوی‌ترین کارهای مجموعه بود واقعه‌ی اعدام قاتل را از منظر آدم‌های معمولی بیان می‌کند که آمده‌اند و در میدان جمع شده‌اند تا این صحنه‌ی اعدام را ببینند، با شایعه‌ها، تعابیر ضد و نقیض، حدس و گمان‌های واهی. نویسنده خودش را کاملا" کنار کشیده تا شخصیت‌ها داستان را پیش ببرند. سپس در پایان مهار روایت را به ذهن اعدامی می‌سپارد و گوشه‌هایی از انگیزه‌ی او را برملا می‌کند. اوج قصه در بازگشت مردم به روند معمول زندگی است، انگار هیچ اتفاقی آن‌ها را در میدان جمع نکرده باشد که به نظر من نقطه‌ی قوت داستان دقیقا" همین صحنه است. «راننده داد می‌زد و مسافر می‌طلبید.» این داستان به نظر من داستان خیلی قوی‌ای بود. دیالوگ‌ها خیلی جاندار و زنده بودند و متناسب با شخصیت‌هایی که با حداقل کلمات ساخته شده بودند.

در داستان «بگذریم» مدیر مدرسه خطاب به یکی از معلم‌ها شرح رویدادی را می‌دهد که بین او و یکی از شاگردانش اتفاق افتاده. در این بازگویی به خصوص در صفحه‌های اولیه، مطالبی عنوان می‌شود که معلم خودش آن‌ها را می‌داند، بنابراین باید با شیوه‌ی دیگری این اطلاعات برایش یادآوری بشود، مشروط بر اینکه نکته‌ی جدیدی هم به آن‌ها مضاف بشود که معلم از آن آگاه نبوده. این مسأله در صفحه‌ی 122 اتفاق می‌افتد ولی در چند صفحه‌ی اول داستان کمرنگ است. مدیر به بخش‌هایی از نوشته‌ی معلم استناد می‌کند، با این ترفند جزئیات ماوقع آشکار می‌شود بدون اینکه به نظر برسد موضوع برای کسی که خودش در جریان ماجرا هست دارد بازگو می‌شود یا تکرار می‌شود. در صفحه‌ی 127 هم بعد از استناد به نوشته‌ی معلم، مدیر چیز جدیدی به آن اضافه می‌کند. این خیلی قشنگ بود در این حالت که شرح دوباره‌ی ماجرا دلیل محکم‌تری پیدا می‌کند.

داستان نثری روان دارد و از تعلیقی بسیار مناسب برخوردار است.

در داستان «چرنگ سوخته» پذیرفتن زندان کنار تعمیرگاه دشوار به نظر می‌رسد، اما محال نیست چنانچه به واقعیت داستانی استناد کنیم و آن را بپذیریم که نمی‌خواهد وامدار واقعیت بیرونی باشد و تنها به خودش ارجاع داده می‌شود. داستان دو بخش دارد، یکی زندگی زندانی پانزده ساله و سیاسی و تشریح محیط زندان و سبب گرفتار شدنش و دیگری تنهایی او که می‌خواهد صداهای بیرون از زندان را بشنود و برای خودش بسازد. و در نتیجه رابطه‌ی استاد تعمیرکار و شاگردش شکل می‌گیرد که از خلال دیالوگ‌هایشان ساخته می‌شود. این داستان به لحاظ ایجاد لحن عامیانه‌ی استادکار و شاگردش موفق عمل می‌کند.

در مجموعه‌ی «بگذریم» با شکار موضوع‌های زنانه، حالا من روی این مسأله تأکید می‌کنم، و اجتماعی مواجه هستیم که از تعلیقی مناسب برخوردارند. نویسنده کوشش می‌کند قالب‌های جدیدی را برای ارائه‌ی آن‌ها فراهم بکند. توجه به ایجاد لحن متفاوت شخصیت‌ها، تشریح انگیزه‌های نامکشوف آدم‌ها در قبال بحران، زبان پالوده، ترفندهای جدید از دیگر ویژگی‌های این مجموعه است.

 

میترا داور: دو داستان شاه ماهی و جرثقیل به نظرم بیشتر از بقیه‌ی داستان‌ها قابل بحث هستند. داستان شاه ماهی دو پیرنگ اصلی دارد، یکی ماجرای آن پسربچه که نیمه جان است و مشخص نیست مرده است یا زنده، و یکی دیگر مسأله‌ی امرار معاش ماهیگیر است. این دو پیرنگ تمام کنش‌های داستانی خودشان را طی می‌کنند. یک پیرنگ فرعی هم توی ذهن ماهیگیر است که فکر می‌کند زنش به او خیانت کرده. این پیرنگ فرعی تقریبا معلق می ماند.

در این داستان نویسنده با نگاه به یک دوره‌ی تاریخی گریز می‌زند به دوره‌ی میرزا کوچک خان واز طرفی رستم و سهراب را مطرح می‌کند و با بیان قضیه خود شاه ماهی داستان را به اساطیر پیوند می‌زند. این داستان خیلی ذهنم را مشغول کرد از این جهت که فکر می‌کردم برای اینکه این داستان یک رمان کوتاه باشد چه چیزی کم دارد؟ و از طرف دیگر اینکه آیا خانم علی‌پور توانسته مرز داستان کوتاه و رمان را از هم جدا کند؟ به نظرم اگر نویسنده با چند بن مایه و محدود کردن پیرنگ کار می‌کرد داستان بیشتر در ذهن جای می‌گرفت.

داستان جرثقیل هم نسبتا داستان موفقی است. نویسنده به موضوع جدیدی می‌پردازد. این داستان در سه اپیزود نوشته شده. در اپیزود اول داستان نمایشی است و بی ارزش بودن جان انسان در محیط های بسته به وضوح دیده می‌شود. به نظرم اپیزود دوم که از ذهن قاتل می‌گذرد عمق فاجعه را کمرنگ کرده. اما باز در اپیزود سوم به خصوص در صحنه‌ی آخر که راننده تاکسی مسافر می‌طلبد نویسنده توانسته فضای زیبای داستانی را بیافریند.

کلا" این مجموعه درباره‌ی زندگی چند دهه‌ی اخیر زنان است و اگر بخواهیم تقسیم‌بندی کنیم آن را جزو ادبیات معترض می‌دانم. فشارهایی که در اجتماع به زنان وارد می‌شود در اغلب داستان‌های مجموعه دیده می‌شود . دو داستان «ترس جای دیگر است» و «پله‌ها» داستان‌ تکان‌دهنده‌ای هستند و کمابیش موضوع مشترکی دارند: وقتی زندگی خانوادگی به بن‌بست می‌رسد، زن چاره‌ای جز تحمل ندارد.

موضوع دیگر در این دو داستان خودسانسوری نویسنده بود. در داستان "ترس جای دیگری است" با ارائه‌ی یک تصویر از شلواری که روی بند آویزان است و کفش مرد همسایه در داستان پله‌ها پیش‌زمینه را به خواننده داده که نیازهای جنسی زن برآورده نمی‌شود. اما گمانم فضا سازی مقدماتی در این مورد کم رنگ است.

 

رسول رخشا: آقای سیدعلی صالحی پس از چاپ اولین کتاب آقای حافظ موسوی گفت: «معلوم است این شاعر پیش از این به قدر کافی مشق‌هایش را خوب نوشته که اکنون جای درستی نشسته است» که سپس کار آقای موسوی ادامه یافت و حالا از شاعران خوب ما هستند. حالا به نظرم با توجه به بازنویسی‌هایی که خانم علی پور طی سال‌ها روی این مجموعه داشته و دیگر از حد مشق گذشته است، انتظارهایی را که از اولین مجموعه داستان داریم خیلی خوب پاسخ می‌دهد و حتا تا حد زیادی انتظارهای یک خواننده‌ی سختگیر را نیز برآورده می کند. در مجموعه‌ی داستان‌ها سوای اینکه هر داستان چه ظرفیتی دارد، زبان و لحنی که برای شخصیت‌های داستان و فضای آن ساخته شده، زبانی متناسب و شسته رفته است و همچنین کار بر روی زاویه دید و نوع روایت در این مجموعه قابل تامل است.

سه داستان از این مجموعه را بیشتر می پسندم: « قصه و غصه» ، «بگذریم»، و «چرنگ سوخته» و بعد هم داستان «شاه ماهی». اتفاقی که در داستان «قصه و غصه» افتاده، سوای لحن سازی موفق، این است که شخصیت اصلی داستان که بیمار روانی است و در فضایی مثل تیمارستان زندگی می‌کند، در گفتگوهایش به خوبی نشان می دهد که حالت و ذهنیت قصه گو دارد. لحن و زبان داستان حالت نقالی را به راحتی منتقل می کند و راوی انگار نقالی است که هر جا می‌رسد می‌خواهد قصه گویی کند. و بعد تقابل روایت زندگی‌اش برای دختر کوچکش با داستان حسن کچل که یک داستان ملی کودکانه است. و همین طور توازی اتفاقات در این دو قصه که خیلی خوب اجرا شده.

در داستان «پله ها» مرد داستان حالت شک و سوء ظن به زن داستان دارد که فکر می‌کنم داستان نویس با استفاده از نشانه و نماد در داستان این موضوع را جانمایی و تکمیل کرده است. مثلاً در شروع داستان آمده: « پروانه روی خم نرده، ‌دو بال زرد و سیاهش را آرام باز و بسته می کند. دامن را بالا می گیرد و از پله ها پایین می رود. پروانه توی پاگرد چرخی می زند و روی یک جفت کفش مردانه جلو در آپارتمان طبقه اول می نشیند.»

پروانه در فرهنگ های باستانی نماد ناخودآگاه جنسی آدمی است و در عهد باستان آلت رجولیت را اغلب بصورت افراشته و بالدار نشان می دادند.

رنگ بال‌های پروانه مهم است؛‌ سیاه می تواند نماد مرگ و اندوه باشد و زرد در فهم عامیانه نفرت و بیزاری و خستگی ست. در انتهای داستان باز پروانه تکرار می شود با بال های رنگارنگ که این بار وقتی است که شوهرش مرده و زن می رود به سمت مرد همسایه و به نوعی برایش یک امیدواری است.

ماشین آب پاش در آغاز داستان آمده که آب می تواند از طرفی نماد راز و خلقت باشد و از طرفی نماد مرگ و اندوه، همین طور بنا به اعتقاد یونگ آب رایج ترین نماد ضمیر ناهشیار آدمی است. نشانه‌ی اینکه زن بخاطر شرایط موجود، ناخودآگاه به سمت مرد همسایه کشیده می شود.

و بعد می‌گوید «میوه فروش سیب های درشت را روی سیب های ریزتر می چیند».

سیب همان میوه‌ی ممنوعه و به نوعی سمبل عشق مربوط به زن یا حوا ست. بعد از اینکه حساب مشترکشان را می بندد و از بانک بر می‌گردد، می بیند که میوه فروش سیب های ریز و لک زده را روی پیشخوان می ریزد، که می تواند بنوعی یادآور صورت ناسورشده همسرش در اثر بیماری پوستی‌اش باشد و در جای دیگر در بانک، زن در گودی مبل فرو رفته و با حلقه اش که سمبل پیوند مشترک است بازی می کند که نشانگر تزلزل فکرش در مورد رابطه مشترک است.

در داستان های مجموعه «بگذریم» تعادل در شخصیت پردازی به خوبی رعایت شده و شخصیت ها نه سفید هستند نه سیاه و به همین خاطر باور پذیر شده‌اند برای خواننده.

هرچند داستان ها به فاصله ی زمانی طولانی از هم نوشته شده‌اند و هر کدام داستان های مستقلی هستند با سوژه های متفاوت، اما اغلب آنها تصویری هستند از اجحاف تاریخی نسبت به هویت و سرنوشت زن. به نوعی در این مجموعه می‌توان در لابه لای داستان‌ها و شخصیت‌های آن‌ها، دغدغه‌ی داستان نویس را نسبت به ذات و مفهوم زن، در موقعیت‌ها و شرایط مختلف، مشاهده کرد.

ویژگی این کتاب پدیداری فضایی ست که درآن حضور زن، دغدغه و مایه‌ی داستانهاست. نمایشی از اجبار، تجاوز، رنج، و اجحاف تحمیلی زمانه و خلق کردن فضاها و موقعیت های قابل لمس برای خواننده. یعنی بدون نگرش و لغزش های افراطی فمینیستی و غیر ضروری، با فضاسازی زن را محور توجه قرارداده و خواننده چه مرد و چه زن و حتا کسی که ذهنیت او مخالف فمینیسم هم باشد، با زن داستان‌ها همدردی و همراهی می کند. این به نظرم اتفاق مهم دیگری است که در این مجموعه افتاده است.

 

مژگان خلیلی: وقتی در یک نگاه کلی مجموعه را برانداز می‌کنم با قلمی روبه رو هستم که اطلاعات زیادی دارد، تجربه‌های مختلف دارد، فرم را می‌شناسد و می‌داند چطور باید بچیند و ببیند و چکار باید بکند. منتها عجله دارد جایش خیلی تنگ است، زمانش تنگ است، می‌خواهد خیلی فشرده بنویسد وهمه چیز را یکجا - گاه به موازات هم و گاه درهم و پیچیده - بگوید و خودش را ثابت کند. و به هر حال در مسیری که از اولین داستان تا آخرین دارد خوب تجربه می‌کند، رها می‌شود و در نهایت به نتیجه می‌رسد.

در داستان اول ( قصه و غصه ) با چند مساله روبه روایم: جنون زن، خیانت شوهر، داستان حسن کچل و ارتباطش با قصه، آتش سوزی، شخصیت‌های توی تیمارستان، قصه گویی، همه و همه به موازات هم تکرار می شوند و باید از لا به لای درد دل‌های زن راوی ِ روان پریش برای خواننده ساخته شوند. در اینجا دستکم سه مساله‌ی «توازی داستان حسن کچل و قصه‌ی زن»، «دلیل خیانت شوهر و جنون زن»، و « آدم‌ها و فضای تیمارستان» اصرار دارند با هم و به اندازه‌ی هم پیش بروند و هیچ کدام به نفع دیگری کنار نمی‌رود. هر کدام هم در جای خود قابل توجه است. اگر محور اصلی جنون زن و خیانت شوهر است چرا داستان حسن کچل این قدر پررنگ شده شاید یک یا دو اشاره به این داستان کافی بود، اگر محور تقابل یا توازی داستان حسن کچل و قصه‌ی زن است چه نیازی به این داریم که بدانیم دلیل جنون زن چیست؟ از طرف دیگر با توجه به نام و پایان بندی داستان، نویسنده در تلاش است پیام یا لایه‌ای پنهان درداستان به جا بگذارد و آن پریشانی ِ روایت و قصه گویی در دوران معاصر است. تمام این عوامل با هم و یکجا داستان را خارج از ذهن ِ زن روان پریش پریشان کرده. ماجراها سر جای خود نمی‌نشینند و میل دارند قالب را بشکنند.

به نظر من «ورق‌های بی نقش»، «پله‌ها»، «چرنگ سوخته» و «بگذریم» داستان‌های خوب این مجموعه هستند. روی داستان «شاه ماهی» نویسنده خیلی کار کرده اما زرق و برق دارد، قلم به طور تصنعی فرهیخته است، اگر می‌خواهد یک دوره‌ی تاریخی را بگوید و اسطوره‌ سازی کند و یا اگر می‌خواهد مبارزه‌ی انسان با طبیعت یا ناتوانی انسان در برابر طبیعت را بگوید که کاری تکراری است هم به لحاظ محتوا و هم شیوه ی بیان. به نوعی هم خارج از سایر کارهای این مجموعه است و اگر این را از مجموعه بگذاریم کنار، باقی داستان‌ها ویژگی‌های مشترک دارند. البته این داستان هم تصویرهای زیبا دارد و داستان کاملی است و برخورد با آن به سلیقه‌ی خواننده برمی‌گردد. به طور کلی در هر یک از داستان‌های این مجموعه، دستکم دو یا چند تصویر و جمله هست که ساخته ‌و پرداخته‌ی قلم و درخدمت داستان باشد:

« ماهی گیر دهن دره ای کرد و از روی تیغه‌ی کشیده‌ی بینی‌اش مورچه‌ی سیاهی را گرفت و لای انگشت‌هایش له کرد. وقتی دستش را به ماسه‌ها مالید، فکرکرد خورشید مثل سکه‌ی مسی تابداری، سرخی چرکش را روی دریا ریخته است. بلند شد، به تنش کش و واکشی داد و دوباره دست سایبان چشم‌ها کرد. هنوز آن طرف آلاچیق‌های خالی و تنه‌های واژگون شده‌ی درخت‌ها، سیاهی جمعیت جا به جا می شد ...» ص 41

« مردها بلند خندیدند. صدای به هم خوردن چند کلید که شاید حلقه‌اش دور انگشتی می چرخید، به هم خوردن در ماشین، قرچاقرچ چرخ‌ها روی خاکی و دور شدنش، خرت خرت سمباده و ... از بین آنها دنبال صدای پسر می گشتم که طعم شیرینی را برام زنده می کرد و تا دست دراز می‌کردم بگیرمش، مثل بال‌های سنجاقکی از لای دو انگشتم می پرید ...» ص60

« نوشته اید : "اتاق بوی تره ی گندیده می‌داد. خودم را معرفی کردم و نشستم. مرد پرونده‌ای را به قطر دیوان شمس باز کرد اشاره کرد به صندلی فلزی رو به روی میزش. زیرچشمی نگاهم کرد و زبان سفید باردارش را دوبار روی لب نازکش کشید و... "» ص 127

داستان"پله‌ها" خیلی توی ذهن من مانده، نگاه تازه‌ای دارد، دراینجا مرد است که بیمار شده و زن به خودش حق می‌دهد سراغ مرد دیگری برود. در "ورق‌های بی‌نقش"، "از میان هاشورها" و "ترس جای دیگر است" هم انگشت گذاشته روی ضعف‌های زن ایرانی و آن عدم جسارتی که در برخورد با مسایل احساسی و جنسی دارد، هم خوشش می‌آید، هم پس می‌زند، هم از بیرون می‌ترسد، هم از درون تحت فشار است، این نوع نگاه به نظرم در این مجموعه ویژه شده.

در داستان آخر مجموعه، "بگذریم"، قلم به آرامش رسیده. داستان‌های دیگر تا حدی شلوغ است، شاید بهتر بود بگویم پرمایه است ولی ترجیح می‌دهم بگویم شلوغ است و کاری به بار منفی این کلمه ندارم، در اغلب داستان‌ها قسمت‌های زیبا و ویژه، پوشانده شده با انبوه توصیفات و دغدغه‌های فرمی و زبان ِ گرفتار در وزن و توصیف و آهنگ ِ نویسنده؛ اما در داستان "بگذریم" که از نظر زمان نوشته شدن هم آخرین داستان محسوب می شود، دیگر قلم عاصی نیست، به پختگی رسیده. یک محور پررنگ شده و زبان ساختاری منسجم و هماهنگ با ذهن و نگاه راوی دارد. دیگر محتویات در قالب تنگ فرم در حال انفجار نیستند. راوی (مدیر) سعی می‌کند با نقل دوباره‌ی گفت و گوها و ماجراهایی که اتفاق افتاده افکار معلم (مخاطب نامه) را هم برای خودش و هم برای معلم و در نهایت برای مای خواننده افشا کند. گفت و گوها به پیشبرد خط داستانی کمک می کنند، ابعادی کلیدی از شخصیت‌ها را معرفی می کنند، جزییات اتفاق‌های قبلی را شرح می‌دهند و حال و هوای داستان را تعیین می کنند. این گفت و گوها که در قالب نامه و از زبان راوی از نو به شکلی منظم ساخته و نقل می‌شوند، هوشمندانه از جانب نویسنده گزینش شده‌اند و به خوبی در قالب داستان نشسته و کمک کرده‌اند که داستان از الگوی معینی پیروی کند و قلبی تپنده داشته باشد.

 

 

بازنشر مطالب منتشر شده در سايت سخن، در سايت‌هاي اينترنتي ممنوع است، مگر به صورت لينك به صفحه‌ي مربوط در سخن و بدون انتشار اصل مطلب. بازنشر در رسانه‌هاي چاپي تنها با اجازه‌ي نويسنده مجاز است


 
comment نظرات ()