رخشاهان

 
 
نویسنده : رسول رخشا - ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٧
 

هنگامه عبورست از اين زمان مرداب گون و سايه هاي لجن مال معلق .

عبور از عادت ماندن , مگر نمي داني كه سخت است وحتا خشن و بي رحم . اما چه باك, كه اجبار رفتن  از ركود آب و ماسيدن آن بر پايه هاي آب سخت تر و بي رحم ترنيست.

گذشت ثانيه ها و ساعت هاست كه به تو هشدار مي دهند از اين عادت ها فاصله بگيرو تن به راه واقعيت ده و اين تو هستي كه بايد بفهمي واقعيت چيست ؟

بايد بفهمي واقعيت تلخ است, واقعيت بي رحم است , واقعيت ترس دارد . اما, واقعيت واقعي ست و اين واقعي بودن ست كه راه و ساختمان اصلي زندگي را بايد بر آن ساخت , هر چند تلخ و  بي رحم  و ترس ناك باشد,

هر چقدر هم عجيب و حيرت انگيز باشد

مگر زندگي چه چيزي جز حيرت است ؟

اينكه بخواهيم مدام شيريني و دل خوشي و علاقه هايمان را با واقعيت مطابق كنيم , سخت كاري ست خيال انگيز و چه بيمي بدتر از اين كه خيال را مدام جلوي  واقعيت گذاشتن واز واقع بيني دور شدن .

واقعيت را ببينيم و بعد شروع كنيم . چه خوب است كه خشونت و حيرت واقعيت زندگي را بفهميم و بعد اميال درونمان را بجو ييم, ميان اين خشونت هاي ثابت ميان اين حيرت هاي همواره , چرا كه راهي جز اين نيست .

 

پس هميشه به ياد بياوريم كه : " هيچ بنايي را آن چنان نسازيم كه اگر خواستيم خرابش كنيم نتوايم "

 

 

 


 
comment نظرات ()