رخشاهان

 
میلاد تنت
نویسنده : رسول رخشا - ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٥
 

این که دیگر در زندگی عادی ست که چند موضوع وچند اتفاق با هم مصادف شوند

و دستانت را ببندند و ببرند سمت خودشان ,  هر کدام هم سمت خود  , 

 

هر که زورش بیش حضورش بیش.

 

تصادف و یکی شدن ویا همراه شدن چند موضوع

 

در زمان واحد که دیگر رسم الخط این زندگی خط خطی ست باکی نیست

اما عادی هم  نیست و انگار نمی شود ,  

 

 برای اطرافیان که تو راحت نیستی  ویا درگیرذهنت هستی

 

به سبب پیچیدگی های عارض شده ,  چرا که امروز روز میلاد وآمدن توست

وچون آمده ای – مهم نیست که به میل و یا به اجبار – باید بخندی به دیوار و درها , 

حتا اگربسته باشند

مهم نیست که بدانی یا ندانی که آمدنت بهر چیست 

 

 و رفتنت از این شلوغی های مجبور برای چه

مهم نیست که کابوس خواب شب پیش از میلاد  ,  

 

 میلاد تازه ای ست در خواب های کابوس شب های این روزهایت ...

مهم این است که تو آمده ای و باید بهای این آمدن گران را بپردازی

 

, باید دندان نشان دهی

نیشت را نه ,   طوری بنما که تردید راه نباشد و

 

 محکوم جمع نشوی , باید خشنود این آمدن و

ماندن محال شوی , بخند بر شمع ,بر حضور پر آرایش وکم آلایش این جمع که هرروزه روز

روزه دار نگاه هم هستید , دوستانت آمده اند, کیک هم میانشان ,

 

طوفان خنده هم بپاست

باید همراه باد شوی , باد نباید ببرد تورا,

 

 باید لبخند بنشانی جایی حوالی لب هایت

باید بهار را به ذهن زنده کنی در این سرمای استخوان خوان پاییز ,

 

چرا که لابد چند روز ماندهتا زمستان ذلیل کش ...

 

از اینکه به یاد من بودید ممنونتان هستم !

چه رنگ قشنگی !

دست همگی درد نکند !

چه بوی خوبی دارد !

...این یکی را دسته جمعی بگیر !

فلاش نزد !

 

شب پیش خراب خواب که هیچ ,

 

کابوس بیداری در راه بود که تو را برد بی اینکه

حرفی درش بگذارد برای حرفی ...

صبح بیداری کژتابی های تن وذهن... , انگار که آفتاب پشت پرده نیست

دلت نمی خواهد هیچ چیز پشت پرده باشد اما مگر می شود دراین  روزگار ...

 

می کنی و می آیی ,اینجا همان جای گاه بودن است

 

که همیشه هستی حتا وقت هایی

که نمی دانی برای چه 

این اتاق کوچک , این صندلی قرمز محرم شده , 

 

 رنگ های پل کله بر دیوار یا

نخل کوچک یاد اور جنوب های جهان , کتاب ها حرفی ندارند,

 سکوت لب خوانی می شود از لبانش ...

 

 

این گریه ها یعنی چه ؟ وقتی که تو با آن همه کوه

 

 با آن همه دشت با آ ن همه بهار , خاطره

امید , فهم زیبایی از زشتی , آوردن ابر باران برای گلدان خانه ...

گریه چرا ؟ مگر نمی دانی که از آغاز این کلا ف تا پایانش همین است که هست

مگر نمی دانی که پایان زبونی زندگی تنها نت های سرگشته ی یاد ها ست

مگر چه چیزاین چهره ی غریب برایت غریب است که ر اه اشک گرفته ای

سخت ازآن روست که نمی دانیم سختی از چه روست ... 

 

حالا که می بینم و کمی هم تلاش ...

می بینم شاید  باید گریه, اما راستش گریه راهی باید برای رهایی ,

 

رها از بند های روزمره

چرا که ما آمده ایم  و آمدنمان هم بهر این بو ده است

 

که کار دیگری از دست های بسته مان

برنمی آید  و این را بپذیریم که ...

 

بخند ,گریه کن , گریه کن, بخند , مگر چه چیزی هست

 

در این روزگار به گل نشسته _ می توانی بخوانی اش

به گۥل نشسته – هیچ نییست جز آن که  ما در ذهن می پنداریم

 

و می آیی و می آیی تا می رسی به ...

 

تو چرا به دل گرفته ای مگر خاطره ی خطر کرده ی

 

این روزها فراموشت شده

مگر از یاد برده ای که بادبان شکم گنده نوزاد چند روزه ی بادست

مگر سرما ی سرد این صبوری پاییز فراموشت شده  ...

 

این همه باد ,این همه پاییز , این همه گریه , این همه خنده ,

 

این همه آواز ,فکر , صبوری

هلهله , نگران بودن و نبودن آب کنار خشکی ...

 

این زنگ آخری غروب غم نامه ی این سال ها ,

 

قرمزی پاکت همان قرمزی آشنا ی تو 

 

بیست هفت  زرد برجسته میان روبان های سفید وزرد  به یاد ...

 

و این ها و بیش از اینها هم می توانند مصادف شوند با روز میلاد تنت .

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()