رخشاهان

 
سفر بی ارمغان
نویسنده : رسول رخشا - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٤
 

 

سفر خیلی هم که کوتاه باشد و حتا اگر یک باره و بی برنامه ی قبلی و چه دور و چه نزدیک باشد , باز چیزی با خودش می آورد

اصلن مگر می شود سفر هیچ با خودش نداشته باشد ,اگر برای کار رفته باشی اگر برای تفریح و اگر به قصد هیچ  ,باز برایت چیزی به جای می ماند  , شاید که خیلی برجسته نباشد  و نتوانی تاثیر آنی آن را ببینی

ولی با خود چیز هایی دارد که همان ارمغان سفر می توان نامیدش

که سفر بی ارمغان یعنی ساعت بدون عقربه یعنی عروس بی داماد

یعنی شب بی ستاره یعنی تو خسته و خواب آلود هستی, تخت گرم ونرم

هم حاضر است اما فرصتی برای استراحت نیست.... و خیلی چیزهای دیگر که یک سمتش می لنگد.

 

استانبول شهر بزرگی ست , بزرگ وخیلی هم شلوغ  , آنقدر شلوغ

که گاهی به پدر و مادر تهران صلوات می فرستی 

درراه آمدن به تهران که هستی فکر می کنی این سفر آن قدر فشرده

و به هم چسبیده است که هیچ نفهمیدی از کجا شروع شده و کجا ها رفته

و چرا هیچ برایت نداشته, جز اینکه وقتی در لیوان راکی آب می ریزی

رنگ آب شبیه شیر می شود  و زمزمه می کنی: این هم ارمغان سفربه استانبول  و سرزمین ترک ها ... و به مسخره می گیری و می خندی  کمی هم حرص داری

 

الان که در تهران پشت میز نوشتنت هستی و دلت می خواهد که بنویسی  و احساس می کنی اگر ننویسی, مشکلی گریبانت را می گیرد

جز سفر دو سه روزه ات زمینه ا ی روشن برای نوشتن نداری و آلان هم که  دور شده ای از سرما و شلوغی و بزرگی آن شهر , داری می فهمی که آن طورها هم نیست که فکر می کنی و چیزهایی دیده ای و تصویرها و موقعیت هایی برایت بجا مانده ...

فشردگی سفر به تو اجازه ی دم و بازدم های عمیق را نداده اما این جا درآرامش اتاقت می فهمی که چقدر فکر و تلنگرو زمینه و سر مشق های ذهنی همراهت بوده است در این سفر .... سفر به استانبول

که در این دوری چند روزه از شهر و کشور و اتاق ودوست وهمکارو .... چقدر فکرهای طولانی و واقعی کرده ای یعنی با اینکه این فاصله ,

فاصله ی بزرگ زمانی و مکانی نبوده است اما روشنگری های خوبی برایت داشته است  اینکه رسیده ای خانه و آن زمینه های فکری سفربرایت روشن تر شده است خودش خیلی خیلی ارزشمند است آن هم برای تویی که صبح تا بوق سگ با ذهنت کلنجار می روی که آبادی را از آبادان جدا کنی و راه صاف مِِیان کوره راه ها برگزینی تا مبادا سنگلاخ وخارزارهای میان راه امانت را بگیردهرچندکه این آخری  خودش اغلب امانت را می گیرد.

سفر به استانبول هرچقدر هم که در ذات خود سفر به استانبول محسوب شود و دارای ویژگی ها ی عینی وملموس در موقعیت این شهر اروپایی وآسیایی باشد در امورات ذهنی این روزها برای تو سفر به فراواقعیتهای این شهر  به حساب می آید  منظور بر جستگی این شهر بعنوان یک جایی یا فضایی که امکان بالقوه برای برجسته سازی سفرهای ذهنی و تلنگرهای فکری دارد نیست شاید هر شهر و سفری این بالقوه گی را خود دارا باشد

این سفر برای تو همزمان هم سفربه استانبول بود و هم زنده شدن مردگی های ذهنی این روزهایت ,همان مردگی هایی که مدام سعی در

کشتن ونابودی شان در ذهن  داشتی  و به شدت قصد گریز از آنها را

قرار در این سفر این نبود که چنین کنی, قرارت این بود که بروی استانبول و سفر کاری ات  را به آخر ببری وهمین طورهم کردی به جرم انجام وظیفه و عادی شدن این جرم در زمینه ذهنت, اما زنده شدن های نا خودآگاه طوری که از دستت کاری بر نمی آمد وتو عمدی در زنده شدن و زنده نگاه داشتن شان نداشتی . همزمان با این سفر درامورواقع  سفرهایی بلند به گذشته ی چند ماهه و حتا تا آینده را هم داشتی اینکه به درستی این مردگی ها و این عمدن کشتگی هایی که در درونت هست راه درستی است؟  اگر درست پس چه شده که با نشانه ها ی یافته شده در این سفر آنقدر برایت زنده و عینی شده اند که شده اند سایه ی همراهت حتا جا ها یی که نوری نیست و تاریکی تنها حاکم آن سرزمین است

 

سفر کوتاه بود اماچه شدکه  هنوز از آسمان تهران دور نشده بودی این سفر همزمان شروع شد و خود نمایی ها یش را نشان داد و بزرگتر کرد تا از خاک استانبول دور و باز به خاک مهر آباد نزدیک شدی

 .راستش دستاوردی که کنار تغییر رنگ راکی می نشانم اینها است  چیزی که قرار نبود باشد اما سه چهار روز است که آسمان ذهن مرا پر کرده است و راه نفوذ هیچ نور و آب و بادی راهم نمی دهد

هنوز هم هست برایم و آنقدر هست که باید  در موردش بیشتر فکر کرد در مورد نشانه هایی که در این سفر زنده شده اند بیشتر فکر کن . همان تصویر ها یی که هنگام دیدن فروشگاه ها ی بزرگ با برندهای معروف جهانی در شاپینگ سنترها ی آن چنانی برایت زنده شده اند ,همان که در فرودگاه غول پیکر استانبول... همان ها که در طبقه ششم رو به دریای مرمر برایت رخ  ... آخر کلاه زیتونی رنگ بر سر این مانکن بالا بلند کجا و آن دو زیتون برجسته ی....

گذاشته ام که  دو سه روزی بگذرد .. به آسمان تهران و ترافیک خیابانها ی آن برگردم و با شلوغی کار و مشغله ها ی این جا همسان شوم و جریان عادی زندگی به درونم برگردد تاببینم چه بایدکرد...

 

راستش هیچ راه درستی پیدا نکرده ام و هنوز هم نمی دانم یعنی چه ولی ایکه آن مردگی ها با این شدت و قدرت دوباره زنده و شروع به خودنمایی وبازی گوشی می کنند, هم برایم جالب است و هم مرا دچار تشویش می کند و طوری شده است که انگار باید جدی تر در موردش فکر کنم شاید براحتی به نتیجه نرسم اما دست کم باید این احیای مجدد را جدی بگیرم و بفهمم دلیلش چیست و نشانه هایش کجاها پنهان شده است در من , در دیگری و یا ...

به هر حال خوب و بد , نمی دانم , اما این تلنگر پدید آمده در این سفررا نمی شود پاک کرد و بی گدار از آن گذشت آن هم برای تویی که آدم

بی گداری نیستی و ومدام می خواهی همه چیز را حلاجی اهمیت کنی.

 


 
comment نظرات ()