رخشاهان

 
جایزه نیما
نویسنده : رسول رخشا - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۳
 

 

مراسم اهدای جوایز و معرفی برگزیدگان جایزه نیما بعد از تعویق بوجود آمده ، با همکاری نشر چشمه در سلسله نشست های شب های شعر چشمه درروز شنبه 27 تیرماه در تالار بتهون خانه هنرمندان  بر گزار می شود

در این مراسم سه برگزیده معرفی می شوند که دو نفر برگزیده ی شعر و یک نفر بر گزیده ی نقد خواهند بود ،علاوه بر معرفی و اهدای جوایز به برگزیدگان ، شمس آقاجانی ،علی باباچاهی ، شمس لنگرودی ، حافط موسوی و علیشاه مولوی که ازداوران جایزه نیما هستند به شعر خوانی می پردازند.میز مطبوعاتی از دیگر بخش های این نشست است که با حضور کبوتر ارشدی و داریوش معمار، دبیر جایزه نیما برگزار می شود , سرفصل گفتگوی میز مطبوعاتی چگونگی عملکرد و آسیب شناسی وجودی جایزه ادبی با تاکید بر جایزه نیما است

معرفی داوران و هیئت اجرایی جایزه بخش دیگر این برنامه است و

در قسمتی از برنامه هم حامیان مالی و معنوی جایزه معرفی می شوند و از آنها قدردانی به عمل می آید

هدف اصلی جایزه نیما در اولین دوره ی برگزاری اش ، ارج نهادن به تلاش شاعران و منتقدانی است که با وجود وضع نامناسب تولید وتوزیع آثارشان ،هم چنان به این کار همت می گمارند .

انتخاب نفرات  برگزیده از میان اثار منتشر شده در سال 86 در فضای اینترنت و نشریات چاپی به عمل آمده است

قسمت جذاب این مراسم خواندن شعرتوسط شاعران برگزیده است  ،در واقع شعرهایی که توسط داوران جایزه  نیما منتخب شده اند  

تندیس اهدایی به برگزیدگان، توسط اردشیر رستمی با الهام از سطر مشهور " تو را من چشم در راهم " نیما طراحی و ساخته شده است  و هم چنین پوستر آماده شده برای  مراسم نیما برگرفته از اثر اهدایی استاد هانی بال الخاص است که پرتره ای از نیما را نشان می دهد

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
جشن نامه سیمین شاعر
نویسنده : رسول رخشا - ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٧
 

 

 

 جشن نامه سیمین شاعر در سایت جن وپری


 
comment نظرات ()
 
 
سایت زمینه
نویسنده : رسول رخشا - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۳
 

 

کارهای منتشر شده ی مرا در  سایت زمینه دنبال کنید:

http://ejalatan.blogspot.com/


گفت و گو با احمدرضا احمدی - رسول رخشا و  علی مسعودی نیا


 
comment نظرات ()
 
 
کلاغی در گلویم.
نویسنده : رسول رخشا - ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٩
 


چند روز است که این کلاغ توی گلویم هست ، نه پرواز می کند نه

می گذارد آوازی از گلویم ، راهی به حلقم نیست که آب دهانم را ...

تف می کنم روی زمین که ترشی سیب در دهانم نباشد که هست

،تف می کنم به هوا که آسمانش دو نیم شده است با خط پرواز ،که

ترشی سیب در دهانم نباشد که هست

تف می کنم  به عقربه های نزدیک به  سه 

تف می کنم به صدای  زیر زنی که خط می کشید بر اعصاب صبح

تف می کنم که ترشی سیب در دهانم نباشد که هست

تف می کنم به فال فروش نیمه شب با لبخند حراج کرده اش 

تف می کنم به پله های بلندی که هیچ وقت نمی ایستند

تف می کنم به دیوارهای شیشه ای که می بینی و نمی توانی

به دروازه ی شماره بیست ودو که ناگهان...


امروز هم ترشی سیب در دهانم هست و کلاغی که دیگر آشیانه

ساخته در گلویم...


- خوابم نبرده  چه جور می شود خوابید



 
comment نظرات ()
 
 
شعر
نویسنده : رسول رخشا - ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٩
 

 

 

خیالت را را حت کنم

----------------------

 

 

یک بار هم شده

بیا حواست را جمع کن

و بی گدار کنارنگیر

از حیاتی که خلوت است

 

فرض کن

سیب بالای سر من است

و کمان در دستهای تو

 

خیالت را را حت کنم

تقصیر سیب نیست

حتا فکر می کنم

آن وقت ها هم تقصیر گندم نبود

یک دندگی آدم بود

اینجا منظورم حواست

 


منتشر شده در مجله ارمغان فرهنگی دی ماه ٨٧

 


 
comment نظرات ()
 
 
فردا همیشه امروز است
نویسنده : رسول رخشا - ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٤
 

 


امروز هم

شبیه ی یک شنبه ای است 

که باد روسری از سرت

و من تمام طول خیابان بی فرجام را

و تو  خنده در ایوان بی چراغ را ...


چه فرقی می کند  

پاییز یا زمستان ؟

فردا که بیاید

همیشه شبیه روزی است

که تو طعم ترش سیب را

بر دهانم تلخ کردی


راستش هیچ فرقی نمی کند

همین حالا بیا

کلاهت را بردار و

چمدانت را ببند:

این سرما  از بهار

در تن من مانده است


از قصد پیراهنم را فراموش کرده ام



 
comment نظرات ()
 
 
یک شعر در سایت جن وپری
نویسنده : رسول رخشا - ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٦
 

 

 


http://www.jenopari.com/default.aspx

 


حرام کردن چشم انداز  *    

 -------------------------------------------------


زیر سایبان های سپید

روی ماسه ها

که برف را در خاطراتت مرور می کنند

کنار همان باغچه کوچک

که نخل هایش

تمام آسمان را پر کرده است

 

دراز بکش 

 

از این صخره های مجسمه

تا اتاق نه چندان کوچکت

فاصله ای ست

که با خیال اولین موج پر می شود

 

دراز بکش 

 

ساق هایت را پنهان کن

میان شن های تشنه

که دریا می آید و

آب می دهد

به خورشیدی

که پیوسته می داند

پادشاه این سرزمین است

 

دراز بکش   

روی تختی که چوب بالا می روداز پایه هایش

و هنوز پاهای تو

 

بیرون بیاور انگشتهایت را

هدف بگیر

ماه را که میان دو نخل می  خندد

 

چتر بسته اند

بر همان دونخل

تا سینه هایت امان داشته باشند

از باد هایی که

هی می برند

هی می برند وسیر نمی شوند

از سینه های زنی که

مسافر مدام خیال های خودش  شده است

 

 

بلند شو

کمی از لیوان های بلور جدا کن  

شرابی را که از هفت سالگی تو بالغ تر ست

و نگاه پیوسته ات را دزدیده است

   دراز بکش ...

 

کمی که کنار ساحل راه بروی

نه 

  دراز بکش

طوری که انگار

باد هم نمی آید

 

 

 

نام شعر سطری است از عباس صفاری

 


 
comment نظرات ()
 
 
درباره ی فرشته ساری
نویسنده : رسول رخشا - ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٦
 

در غیاب رمانس

نگاهی به شعر فرشته ساری

 

منتشر شده در روزنامه کارگزاران


http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?41404


 
comment نظرات ()
 
 
دو گفت وگو درباره ی جوایز ادبی
نویسنده : رسول رخشا - ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۸
 

منتظر شق القمر نباشید

گفت وگو با شاپور جورکش درباره ی جوایز ادبی  ( کار مشترک با علی مسعودی نیا )


http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?38225


 

تشخص جایزه در تداوم  آن است

گفت وگو با عباس صفاری درباره ی جوایز ادبی ( کار مشترک با علی مسعودی نیا )

 


http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?38227


 
comment نظرات ()
 
 
گریز های ناگزیر
نویسنده : رسول رخشا - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۸
 

 

 

درباره ی گزیده ی اشعار منصور اوجی

شیراز نام دیگر من

منتشر شده در روزنامه کارگزاران

http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?34891


 
comment نظرات ()
 
 
کسی پشت شمشادهاست
نویسنده : رسول رخشا - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٧
 

 

 

 

 

حالادیگر پاییز هم شده و چیزی سنگین تر از بوداین روزهای همیشه

میان کوچه ها گرد می افشاندبو عوض می کند , رنگ , حتا طعم ترش

باران  را که قرارست حوالی  همین فصل بباردو صدای خشکی که

سرگردان نورهای خط خطی است که سرازیر زمین شده اند

  انگار کسی پشت شمشاد ها ست که مدام خنده سرفه میکند.

باید سعی کنم سوت بزنم ... باید سعی کنم سوت بزنم

این را  کسی به من می گوید که این سالها جز باد صدایی نشنیده

است و لابد حالا یادش انداخته ام که چیزهای دیگری هم هست تا

بشود به آنها نگاه کرد و خندید    

نگاه کرد وخندید

نگاه می کرد و می خندید

 من هم باید یاد بگیرم خنده از لب ها یم لب ریز شود وقتی که ازبلندای

بلندترین ها قراراست پرتاپ شوم انگار که شوقی  است که در چشمان

من که یکی از برادران اولین پروازهستم برق می زند و  لابد باید یاد

بگیرم  بخندم در ابتدای پاییز پیرسال سرنوشت ...به زنی که بخت است

 برای پیشانی کج خواب این روزهایم  ...

که خنده رمل است و اسطرلاب ... که سرد یا گرم بایدبامزاج زن سازگار

 باشدکه بخت گاهی به دست آوردنی نیست ازدست دادنی حتا بخت

همان زنی است که باید جادو کرد اورا حتا به راه غیب ...

از خواب ,  بلند می پرم  به دنیای آشفته  ی بیدار و حالا در ابتدای همان

 راهم که این روزها از او به خواب پناه می  برم 

این روزها پاییز هم کمک می کند تا من صبح ها شسته و پاکیزه در

 حاشیه   کوچه های قدیم وگاهی جدید جهان قدم بزنم, سوت بزنم و

بخندم  به عابرانی که از من عبور کرده اند و مسافرانی که قرارست...

او همان جاست پشت شمشادها ...

 

من زیر باران رفته ام تا کسی صدای خنده ام را

من زیر باران رفته ام تا کسی صورتم را ...

من زیر بارن رفته ام  تا کسی کنارم را...

من زیر باران رفته ام تا بوی نعنا از دهانم ...

من زیر باران رفته ام تا قدم بزنم , سوت بزنم و  کمی گریه کنم

 

کسی پشت شمشادهاست ... به من نگاه می کند ومی خندد

 


 
comment نظرات ()
 
 
درباره ی تفکر
نویسنده : رسول رخشا - ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٦
 

 

 

رسول رخشا در انجمن حرفه ای متفکران و محققان

 

 


      http://prothinka.com/Minds/90/

 


 
comment نظرات ()
 
 
تصویر آویزان گیلاس ها
نویسنده : رسول رخشا - ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳۱
 

 

 

پشت به باغچه بودی و کبودی گیلاس های سرازیر را نمی دیدی ...

خدارا شکر...باد هم که انگار آموخته ممتازآن روزهای زمستان شده بود و

 مدام دانشش را ارزانی بردن برگها و کج کردن شاخه ها می کرد

همه چیز را می برد اما گیلاس ها ...

 *****

می رفتی سمتی که سویش کمتر از سمتی بود که ترس رفتن داشتی

اما برنمی گشتی

برگشتنی نبود راهی که می رفتی انگار باید می رفتی ...تااریکی بهتر بود برایت ...

کشف نا دیدنی ها،همیشه به دنبالش جایی می رفتی که لابد نباید...اما...

 

دیگر به اندازه ی کافی شب شده بود ،شبیه چله های  مادربزرگ ها

باور داشتی که باورت نمی شود باد بتواند کلاه از سرت ببرد

نبرد

هیچ کس قرار نبود ببرد  اما تو مدام می بردی ولابد همیشه کسی  کنارت بود،که ببازد...

مدام بردی  ،باختم  ، باختم ، باز هم لابد تو بردی

قرار هم همین بود .....

 برف های اولین زمستان مشترک را بی هوده آب کردی

خوب یادم می آید که حتا سرت را نمی چرخاندی  که مبادا رد پاهایت،

پشت سرت پر شود ، اما مهر پاهایت را فراموش کرده بودی

و گیلاس ها هم چنان آویزان از خیال خویشتن ...

****

عجیب شده بودی،این را خوب فهمیده بودم و دیگر فهمیده بودم

بار آخری را که تا خرخره پوشانده بودی خودت را ، یادم نمی رود

یادم نرفته است اولین باری که قطاری دیواری شد میان تو و  مقابلت و...

خوابت گرفته بود از سرما شاید ... نمی دیدی مرا اما خوب میدیدیمت

 قطار رفته بود ... باز هم می آید اما...

 نمی دانم چرا سرت را زیر برف کرده بودی و ...

عجیب شده بودی

بیدارکه شدی  خواب برده بود بیداری پیش از خوابت را و ما ...

من و گیلاس ها

گیلاس ها  ترسشان ریخته بود دیگر ،پای همان درختی که بودند ...

آسمان کبودی گنبدش را دستمال می کشید و

هوهوی باد همواره راهی کنار راه می گذاشت تا ما راهی که رفته ایم ....

 نه، تو عجیب شده بودی و گیلاس ها ....

****

خیلی روز از اولین روز مشترک می گذرد

رو به باغچه نشسته ام و به تعداد  گل های گیلاس ها گمان دارم

که تو هنوز در ویری فرو رفته ای که  از بیرون عجیب است برایت

و درونش عجیب تر لابد ...

نمی دانم چرا اینها را می نویسم

اما انگار  این گیلاس صبور باغچه است که می خواند ومن ...

هر چقدر هم که تو عجیب باشی باز ...انگار این عجیب تر است ...

اگر  این ها را جایی می نوشتم  حتم می سوزاندمشان وبه احترام تو

به باد می دادمش مثل همه ی این روزها ی خوب حرام شده ام

که جا نیفتاده اند از شانه ی روزهای خوب حرام شده ات /ام  ...

چه فرقی می کند من یا تو

جایی که نوشته نمی شود...

گمان نکنی که اینها را نوشتم که بخواهی تو ویا فکر کنی که من ... 

***

خدارا  حتمن شکر می کنم

چون می دانم آن قدرها عاقل بودی و لابد هستی که بی راه نروی

و حالا که از سر اتفاق یا هر چیز دیگری داری می خوانی و لا بد دیرت شده است و باید بروی

فکر کن اگر گیلاس باغچه خشک می شد من ....

 

نه این نامه نیست

تقصیر من نیست ...تقصیرگیلاس ها هم ، همان طور که لابد سیب وگندم و ...

 

 راستی در حیاط خانه ما باد هنوز هم‌ رفت وآمد دارد


 
comment نظرات ()
 
 
جلسه اول
نویسنده : رسول رخشا - ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۸
 

 

 

از این وقت ها  لابد زیاد هست که باید تکرار شود در طول اتاقی که هنوز

نیمی اش بوی عجیب نخوابیدن و نیمه ای که این روزها پر تر می کند

 عرضی از نصفه دوم فصلی که گرما بهانه اش شده است :

که ما این جا رخوت

که ما اینجا سستی

که ما اینجا کج

که ما اینجا روح

یا کمی خون

 آغشته به انتهای  همه چیز...

جز ندانستن دانستن .

 

می دانیم و

می نشینیم دور یک میز . می خندیم و سیب گاز می زنیم

شبیه روزی که سیب گاز زدیم  و خندیدیم

این باراما شکلی دارد این نشستن که  درست نمی شود فهمید کدام

سمت میز بالا و کدام سمت چه کسی و از کجا میزبان این ساعت

هاست   اما زود می فهمم : 

گرما بهانه است ...

 

- لطفن چای بیاورید

 


 
comment نظرات ()
 
 
حق با همه است
نویسنده : رسول رخشا - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٩
 

 

لابد حق با همه است

تو

خواهرت

مادرت

نزدیک ترین دوستانت

وخویشاوندان سال ها

از دور

یا حوالی خانه

خیلی فرق نمی کند

بهار

زمستان

یا تلخی تابستانی که هنوز هست.

انگار از پشت آیینه می خندی

به همه

حتا من که لام تا کام

لبانم را به اندوه آغشته ام

وبلند بلند وهراسان خیره می شوم

به شبی

که تنها ستاره اش  ... خاموشی است .

 

راستش رابخواهی:

دلخوشی ا ین روزها یم

مرگی است

که به وفور تکثیر می شود

لا به لای عکس ها

و گلایل های غمگینی که درسبدها می خندند...

 

 این سکوت که می بینی

پلی است

که چشمانم

یک سویش منتظر

وسوی دیگر مردی باچمدانش..

شاید پیش از طلوع

سپیده ای بیدار شود .

 

لابد...

این روزها حق با همه است

جز من

که منتظر ایستاده ام

 و بی دلیل سکوت می کنم .

 

 


 
comment نظرات ()